تبليغاتX
شاید کمی ساده تر

شاید کمی ساده تر

فارسی وان....از ماست که بر ماست...

The image “http://www.medianucleus.com/images/farsilogo.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

شبکه ای که یک سال پیش در 3 مرداد تاسیس شد و روی ماهواره هاتبرد قابل دسترس شد،شاید آن روزها حتی مسئولین آن شبکه فکرش را نمی کردند که امروز در ایران 30 الی 35 میلیون بیینده را هر شب میخکوب می کنند! در ایران!

با یک سریال و تکرار همان سریال شروع کردند و کم کم ساعت ها و تعداد سریال هایشان را افزایش دادند. گروهی که در فارسی وان بودند به نظر من گروهی نبودند که یک شبه سر کار آمده باشند و یا اینکه دور هم جمع شوند و یک شبکه بزنند. برعکس!

مشخص بود ساعت ها فکر و طرح پشت این شبکه است. در ماه رمضان این شبکه آن‎ها می دانستند كه اگر بخواهند در خانواده ایرانی نفوذ كنند، نمی‎توانند فرهنگ و مذهب ایرانی را حذف كنند. برای همین در ماه رمضان، هنگام اذان مغرب به افق تهران، برنامه‎های‎شان را قطع و اذان پخش كردند؛ آن روزها در صدا و سیمای ما همه حرف این بود كه آیا صدای شجریان را پخش كنند یا نه! شب های قدر، شبكه فارسی‎وان باز لابه‎لای همان برنامه ها، وله‎هایی درباره شهادت حضرت امیر(ع) پخش كرد و به مناسبت عید فطر، درست مثل تلویزیون خودمان ویژه‎برنامه پخش كرد. از این جا بود كه خیلی‎ها فهمیدند «این یكی گربه نیست» و رقیبی جدید و جدی به‎شمار می رود. همان روزها یك سایت خبری پربیننده نوشت: «رقیب جدید آقای ضرغامی»!

و حتی در شهادت امامین معصوم در کنار سریالهایشان! و در بینشان حتی جملاتی از آن امام معصوم قرار می دهند.

شبکه فارسی وان دو سری از سریال ها را انتخاب کرد،یکی سریال های کره ای که پخش اینگونه سریال ها در ایران مثل جواهری در قصر و جومونگ  و دیگری سریال های آمریکای جنوبی که از نوع شرایط زندگگی آدمهابروژواز و خوش گذرانی هستن که خانواد های ایرانی را خیلی بخودشان جذب کردن!

در مورد فارسی وان تا دلتان بخواهد رد این مدت مطلب نوشته شده! شبکه ای که  تبلیغ بازرگانی هم پخش نمی کرد در اوایل کارش و بعد هم بسیار کم پخش می کرد. برنامه های طنزش را در روز وفات قطع می کرد و… و با همه این هربه ها خانوادهای ایرانی را دور هم جمع می کرد تا  صحنه هایی را ببینند!! که  شاید خانوادهای ایرانی در خواب می دیدند تا روزی از کوچکترین جز خانواده تا بزرگترین جز خانواده چنین فیلم هایی را ببینند…تعدادی از لین ک هایی که در مورد فارسی وان بوده را برایتان می گذارم:

نگاهی به سریال های شبکه فارسی وان

فارسی وان خود ماییم!

http://www.persianteam.ir/forum/showthread.php?p=108984

http://www.hamshahrionline.ir/news-107607.aspx

http://alef.ir/1388/content/view/73485/

http://www.javanonline.ir/Nsite/FullStory/?Id=292750

http://www.shamimm.ir/Default.asp?203B9089280F44BE8396D1769F35037D

http://www.hamshahrionline.ir/news-107607.aspx

http://hr54.blogfa.com/post-314.aspx

فارسی 1؛ بختکی به جان خانواده

خدا به فریاد فرزندان ایران برسه

اراده ای برای جذاب کردن برنامه های صدا و سیما وجود ندارد

تاسف برای جای خالی بزرگانی که می توانستند جای فارسی1 باشند!!!

نظر کاربران خبرآنلاین درباره شبکه ” فارسی وان

شبکه فارسی‌وان؛ استحکام خانواده را تهدید می‌کند

چرا مردم «فارسی‌وان» را ترجیح می‌دهند؟

عفیفه: ضعف مجموعه‌سازی ما باعث رونق شبکه‌های ماهواره‌ای است

حمیدنژاد: موفقیت «فارسی‌وان» به خاطر سیاست‌گذاری‌های تاریخ گذشته تلویزیون است

اما داستان فارسی وان و همه گیریش باعث شد تا باز همه گیریش تنها راهی که مسئولان کلی نشستند دور هم و فکر کردن این شد که دوباره پارازیت بفرستن! و اینقد پارازیت فرستادن که خود هاتبرد شبکه فارسی وان رو 5 روز پیش قطع کرد! و این تازه آغاز داستان بود!!

قطع شدن فارس وان همونقدر که واکنش های زیادی قبلش بر علیه فارسی وان بود(و خیلی از کسانی هم که انتقاد می کردن و می کنن بیننده پر و پاقرص این شبکه هستند چون اعتقاد دارن تنها  کاریه که در اوقاط بیکاری می تونن انجام بدن!!) موجی در حمایت از فارسی وان ایجاد شد!!

اما داستان فارسی وان و همه گیریش باعث شد تا باز همه گیریش تنها راهی که مسئولان کلی نشستند دور هم و فکر کردن این شد که دوباره پارازیت بفرستن! و اینقد پارازیت فرستادن که خود هاتبرد شبکه فارسی وان رو 5 روز پیش قطع کرد! و این تازه آغاز داستان بود!!

قطع شدن فارس وان همونقدر که واکنش های زیادی قبلش بر علیه فارسی وان بود(و خیلی از کسانی هم که انتقاد می کردن و می کنن بیننده پر و پاقرص این شبکه هستند چون اعتقاد دارن تنها  کاریه که در اوقاط بیکاری می تونن انجام بدن!!) موجی در حمایت از فارسی وان ایجاد شد!!

قطع فارسی 1.البته تنها یک مسکن کوتاه مدت بود که با اومدن این شبکه بر روی امواج جدید تا حدودی مرتفع شد و احتمالا بقیه مشکلاتم تا چند روز آینده حل میشود. اما کسانی که به این شبکه نقد داشتن دو گروه بودن! عده ای که دغدغه فرهنگی داشته و دارند و اینکه باید رقابت درست انجام بشود و رسانه میلی ما از میلی بودن به ملی بودن برسد در درجه اول و اعتماد یک ساله گذشته خود را که از دست داده و باعث این شده که تنها یک شبکه ماهواره ای بیش از 30 میلیون مخاطب داشته باشد را دوباره جذب کند. البته فکر ئنکنید که این مخاطبان فقط شهر نشینان هستند! بلکه رد سیاه چادرهای عشایر هم هست(روی این لیک کلید کنید و عکس های ماهواره را در سیاه چادرهای عشایر هم ببینید!!:

http://zamannews.ir/View.aspx?ID=890226128

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1105706

اما صدا و سیمای میلی ما علاوه بر همه این ها حتی کیفیت سریال ها و برنامه هایش هم روز به روز کاهش پیدا می کنه و تا جایی که امروز سریال قهوه تلخ مهران مدیری هم که قرار بود برای عید پخش شود و بعد هی به تاخیر افتاد نهایتا با صدا و سیما به توافق نرسید و هفته گذشته هم اعلام شد این سریال توسط شبکه ویدویی پخش خواهد شد و خبرگذاری فارس هم از مجوز پخش 9 قسمت از «قهوه تلخ» مديري  در  نمايش شبكه ویدیویی ..خبر داد. و بجاش البته می توانیم این روزها سریال زیر هشت و  راببینیم که درمورد فاصله ها که نوشتم و با اینکه ساعت برنامه طوری هست که حتی شبکه فارسی وان و اکثر شبکه ها ماهواره ای هم برنامه ای ندارند و می تواند مخاطب را جذب کند اما… در مورد زیر هشت هم اگر چه من بیشتر از فاصله ها می پسندم اما تلخی زیادی دارد که این همه درام خیلی بی معنیست!! و مردمی که بعد از یک روز خسته کننده که یک روز می شنوند آبش آلوده ست…یکروز باید از شهر و دیارشان بروند! و یک روز مشکل مالی دارند…یک روز مشکل خانوادگی و… نیاز دارند تا رسانه کمی آنها را به آرامش برساند و ایجادا تفریح و جذابیت و فضای شاد و طنز کند با درام های ضعیفی روبه روست که یا تلخ هستند و یا بی معنی و …

از طرف دیگر با ظهور پدیده فارسی وان، بقیه شبکه ها بیکار نماندند و شبکه pmc و gem و چندین و چند شبکه ماهواره ای شروع به پخش فیلم به جای موسیقی و یا زدن شبکه های جدید برای پخش سریال هایی با دوبله و اکثر مثل فارسی وان از آمریکای جنوبی و… کرده اند که کمتر از یک ماه از فعالیتشان می گذرد و هر لحظه دارد بیشتر هم می شوند… و شاید یک سال دیگر همین موقع ما چند ده شبکه مانند فارسی وان داشته باشیم و با مخاطب انبوه….اما آیا پارازیت راهیست که می توان با اینها مقابله کرد!؟

اگر دنبال جواب می گردید شما را راهنمایی می کنم به وبلاگ شبکه فارسی وان، البته یکی از دها وبلاگ:

وبلاگ شبكه فارسي وان

و نکته مهمتر که در این وبلاگ و وبلاگ های دیگر می بینیم ستون نظراتشان هست لطفا هم در این وبلاگ و هم در آدرس های بالا به نظرات هم دقت کنید: دیدگاه ا(کلیک کنید روش)!

در آخر بگویم من خودم از مخالفین سر سخت!! این شبکه بودم!! اما این اتفاقی که افتاد را شدیدا!! محکوم می کنم! چون با اینکار بیشتر اعتماد نسبت به کارهای فرهنگی و کلا رسانه های ما از بین رفت و فارسی وان ارزش دو چندانی پیدا کرد و با توجه به وجود آمدن دها شبکه این چنینی دیگر پارازیت پاسخ گو نبوده و نیست> بلکه باید کار فرهنگی را با کار فرهنگی پاسخ داد. در این چند هفته اخیر هم عکس بسایری از مجلات ما عکس بازیگران! این شبکه شده است!! و یکی از اتفاقاتی که خودم بچشم دیدم را برایتان تعریف می کنم:دوست پسر خاله ام به خونه خواهرش زنگ زده بود!! همش صدای گریه خواهر زاده اش می آمد!! نهایتا از خواهرش می پرسه که این چرا گریه می کنه…خواهرش می گه که:2 روز تمام داره گریه می کنه! تازه امروز به ما گفت چرا گریه می کنه…گفت:میگه دوست دختر می خوام!!! این بچه تنها 3 سال سن داره!!

یا اینکه در جمعی یه بچه 8 ساله از پدرش پرسید بابا! اینا که مشروب رو به هم می زنن و می گن به سلامتی ما چی رو بهم می زنیم!!!؟

شبکه فارسی وان سریال هایی رو پخش می کنه که برای حمله فرهنگی مخصوص ایران ساخته نشده! بلکه سریال ها مردم با فرهنگ های دیگه که تو کشور خودشون پخش شده رو نشون می ده!  و این در دنیا طبیعیه ، حالا وظیفه ما هم در اینجا پخش سریال ها و برنامه هاییست که هم مثل همیشه حدود درش رعایت شده باشه و هم مخاطب رو جذب بکنه  .و در مقابل سریال های کشورهای دیگه و اون هم سریال های دسته دهم اونها !! حرفی برای گفتن داشته باشه.حالا که در ایران شبکه های خصوصی اجازه فعالیت ندارن و بنابراین خیلی ها برای کار رسانه ای از ایران می رن این وظیفه رسانه ملی که فضای بازتر سیاسی و اجتماعی برای کار فراهم کنه در درجه اول و به برنامه ساز ها اجازه بده تا برنامه های با موضوعات غیر کلیشه ای تر و بازتر سیاسی و اجتماعی بسازن  مثلا   باور کنید اگر همین سریال قهوه تلخ در ساعتی مثل 9 یا 10 شب پخش می شد! هیچکس فارسی وان!! نگاه نمی کرد اون ساعت…اما…افسوس که انگار از ماست که بر ماست….



لطفا برای نظر دادن برای این پست بر روی بیان دیدگاه کلیک کنید:بیان دیدگاه



+ نوشته شده در  2010/7/26ساعت 3:2  توسط شکلات سنگی!! 

مهاجرت!

با همه ی بارم و همه نوشتهام و نظرهای شما رفتم به وردپرس!

بلاگفا خیلی راحتره اما اگه بخواد واسه هر واقعه و حادثه ای مثل روز قدس یه هفته قبل و یه هفته بعدش دامنش در دسترس نباشه یا سرعتش پایین باشه پس همون بهتر که از اینجا برم!

البته هنوز اونجا کارگران مشغول کارند و پیوندای بلاگم رو به اونجا انتقال ندادم! اما بزودی این کارم انجام می دم:

ادرس جدیدم:sadehtar.wordpress.com!:

شاید کمی ساده تر...


+ نوشته شده در  2009/9/22ساعت 16:38  توسط شکلات سنگی!!  | 

قانون3...اخرین نوشته...

حالا داشت به پایین نگاه می کرد....فقط اون بود که نگاش نمی کرد....فقط اون بود که تو اون همهمه داشت...

رو زانوش خم شد....احساس کرد داره مثل بروس ای نونوایی رو نونا ی گرم سر می خره....نونایی که وقتی سرد میشن با تمام روزمرگی ها روش پا میزاریم.....انگار همه چی وقتی عزیزن که واسه خودمون عزیز باشیم....انگار حرفا وقتی ارزش گفتن دارن که تو چش طرفت زل بزنی و بخوای لا این حرفا خودت رو شاد کنی.....وقتی که اشکات داره میاد و فقط برای اینه که دیگران رو تحت تاثیر قرار بدی....وقتی که مرگ رو بخوای تا دیده بشی....تولد رو بخوای تا شنیده شی....وقتی از روزمره گی خسته میشی و از تکرار نشدن هم میترسی....انگار دلمون می خواد بایکی حرف بزنیم واسه اینکه فقط خودمون اروم بشیم....انگار هر چی رو می خوایم تا وقتی که بهش نرسیم...وقتی که رسیدیم از رسیدن خسته میشیم...

رو زانوهاش خم شده بود....همون زانو هایی که ارزوش این بود که روزی لا بزنه اینقدر لا بزندشون بره تو کویر تا همه ی گرمای اون تپه های شنی رو درک بکنه....بره تو کویر و غرق بشه...

حالا نگاه می کرد به اون برگ لعنتی زرد که نمی دونست چرا ساکت....چرا با فریادش تکون نخورد....چرا با فریادش نخندید....چرا با فریادش فرار نکرد...چرا با فریادش دهنش رو به حرفای خوشمزه شیرین نکرد....چرا....داشت درجا می زد...تو دستش گرفتش اما انگار باز نگاه نمی کرد.....زرد بود....زرد زرد زرد...

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست

انگار می خواست حرف بزنه می خواست داد بزنه...اما هر کاری می کرد اون برگ زرد زرد زرد باز درجا می زد....خندید....حالا فقط داشت میی خندید....اینقدر که دیگه همه مطمئن شده بودن با یه دیوانه زنجیری که احتمالا مثل برادرای دالتون از زندان یا تیمارستان فرار کرده ....

اما می خندید....

چه بارانی است در بیرون اتاق من!

باران؟

ابرهای همه غم های تاریخ

یک باره بر سرم باریدن گرفتن.

کسی نمی داند که در چه دردی و تبی

می سوزم و مینویسم...

گرفتش تو دستاش حالا اونهم به هیچکی نگاه نمی کرد....اونهم نمی خندید....اونهم.....

فریادش رو اروم کرد....

دلش می خواست سکوت بکنه مثل اون...پر بشه از سکوت....از دست قانون های ساختگی خودشم خسته شده بود...نمی دونست که چرا داره اون ژاک ریگو ی بد چهره رو که همیشه با خوندن کتاباش دوست داشت هر چه زودتر چهارشنبه سوری بیاد رو تکرار می کرد:

آخرين راه باقيمانده برای ما,  برای نشان دادن نگاه تحقيرآميزمان به زندگی, پذيرفتن آن است . زندگی ارزش رنجی که ترک کردن آن به ما می دهد را ندارد ...

و بعد مثل بازگران فیلمها احمقانه فیلم فارسی!! صدای چنگیز وثوقی رو تو خندهاش و سکوتش جاری می کرد و با صدای ایرج تو خودش زمزمه می کرد:

 

قانون زندگی هم تولد است و هم مرگ ، هم تلخ است و هم شيرين ، هم پيروزی است و هم شکست پس گمان نکن تنها تولد و پيروزی بر زندگيت قابل اجراست ،
مطيع تمام قوانين زندگی باش ...

زندگی را گريزی نيست از تغيير و تو را گريزی نيست از پذيرش آن تغيير و تو هر چه بر آن اتفاق ناخوانده خشم بگيری ، عليه او در جنگ باشی ، باز ناتوانی از تغيير دادن آن تغيير ...
پس عاقلانه ترين راه پذيرش آن است و بعد هدايت درست آن ، اينگونه آن تغيير شيرين ترين اتفاق زندگيت خواهد شد ...

اما بعد باز بر گ را فشار می داد و می خندید....می خندید و می خندید.....مهم اون فلشهایدوربین های  و ۳ و ۵مگاپیکسلی نبود که داشتن باستحظا می گرفتنش...مهم اون توتونای ذهنش بودن که انگار جهیزیه تمام گیس بریدهای عالمن و با قلموی سیاه تراژدی پیدا کن پرتقال فروش رو! باهاش بازی می کرد...

نمی دونست اه بلند بشه تو این کویر بی کویری چی بکنه....باید با  اون برگ زرد زرد زرد چی بکنه...باید با اون همه نگاه چی بکنه...باید با خیابانی که در وسطش گیر افتاده چی بکنه...باید با اونهمه راهی که تا اونور خیابون مونده چی... باید با ماشینهایی که برای دیدن او صف می کشن و ترافیک خنده جاری چی بکنه....باید با این همه بی قانونی قانونمند چی  بکنه...حتی نمی دونست باید چی بگه....نمی دونست....فقط می دونست که نمی دونست....

... قصر بزرگ و شهر اوروك را ترك مي كند تا براي پرسش هاي خود، پاسخي بيابد. او مي خواهد بداند كه چگونه مي شود جاودان شد. از جنگل هاي سدر و كوه هاي عظيم و تاريك مي گذرد، ديوان را از سر راه خود بر مي دارد تا بالاخره به جزيره بي مرگي "اوتنه پيشتيم"مي رسد. از ايزد جاودان مي خواهد كه رمز جاودانگي رابه او بگويد. او مي گويد:" اينك استراحت كن تا بعد. اگر شش شبانه روز نخوابي و بر خواب مسلط شوي، به تو خواهم گفت."
گيل گمش كه از كوه ها و جنگل ها گذشته بود و با ديوان جنگيده بود، خسته به خواب رفت. او يك روز خوابيد و "اوتنه پيشتيم"يك قرص نان در كنارش گذاشت. او روز دوم هم در خواب بود و ايزد چنان كرد كه روز پيش كرده بود. گيل گمش شش روز خوابيد. روز هفتم برخواست و شش قرص نان بيات و يك قرص نان تازه يافت. ايزد جاودانگي به كنار او آمد و گفت:" تو شش شبانه روز خوابيدي. نتوانستي بر خواب مستولي شوي، چگونه مي خواهي كه بر عمر خود مسلط شوي؟" گيلگمش افسرده و غمگين شد.
اوتنه پيشتيم از اندوه او اندوهناك شد. به او گفت:" اينك بايد به سرزمين خود بازگردي. اما من به تو چه دهم كه شادمان از اين رنج سفر بازگردي؟ من به تو رازي خواهم گفت و آن راز جواني است. گياهي در اعماق آب ها ي شيرين دريا وجود دارد كه هر خارش چون نيزه اي است، اگر به آن گياه دست بيابي و از آن بخوري، دوباره جوان خواهي شد و جواني تو خواهد پاييد.
پس گيل گمش به شتاب از او دور شد. لباس از تن كند و وزنه به پاي خويش بست تا او را به اعماق دريا كشاند. او به اعماق دريا رفت و بوته گياه خاردار را يافت و به ساحل بازگشت. به اوتنه پيشتيم گفت:" اينك گياه. من آن را به شهر خود اوروك خواهم برد. و از آن به تمام پهلوانانم خواهم خوراند تا جواني و زورمندي به آنان نيز بازگردد."
گيل گمش به جانب شهر خود آمد. روزها در سفر بود تا به آب گوارا و شيريني رسيد. جامه از تن در آورد تا آبتني كند. گيل گمش در آب بود كه ماري پيش خزيد و در يك لحظه گياه را بوييد و آب را بلعيد. به تمامي.
پس گيل گمش كه ديد، مار را نفرين كرد و بر زمين نشست و گريه كرد. او چند روز بعد به اوروك رسيد. شهري كه به دستور او در ديوارهاي بلند محصور شده بود. به شهر رفت و ساحران خردمند را فرا خواند. از آنان خواست تا روح انكيدو را حاضر كنند تا او اكنون كه به راز جاودانگي پي نبرده است از جهان زيرين آگاهي يابد. از جهان زير خاك از دنياي مرگ. سالمندترين ساحران، پيش او آمد و گفت:"اگر مي خواهي از جهان زيرين آگاهي يابي، بايد كه لباس چركين بر تن كني، روغن بد بو به تن بسايي و تير و كمان از دست رها نكني. بانويي كه دوست داري نبوسي و بانويي كه از او بيزاري، نكوبي، فرزندي كه دوست مي داري در آغوش نفشاري، و به فرزندي كه خشم داري، خشم نورزي تا بتواني گام به جهان زيرين بگذاري...(برگرفته از افسانه گیل گمش اولین افسانه ایران و جهان!!)

پ.ن:می دانم خیلی طولانی شد و از حوصله خوندن خارج برای همین ستون نظرات رو بستم!!

پ.ن۲:این اخرین اپ تابستانم بودعلی الحساب!

+ نوشته شده در  2009/9/11ساعت 16:14  توسط شکلات سنگی!!  | 

اللهم فک کل اسیر...

« بسم الله الرحمن الرحیم
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریك ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائكه والروح، فیها باذن ربهم من كل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »

« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه می دانی كه شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود می‌آیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه كه چشمه خورشید ناگهان می‌شكافد! »

 تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسل‌ها در پی نسل‌ها، همه تكراری و همه تقلیدی، و زندگی‌ها، اندیشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبی از این شب‌های پیوسته، آشوبی، لرزه‌ای، تكان و تپشی كه همه چیز را بر می‌شود و همه خواب‌ها را برمی‌آشوبد و نیمه سقف‌ها را فرو می‌ریزد. انقلابی در عمق جان‌ها و جوششی در قلب وجدان‌های رام و آرام، درد و رنج و حیات و حركت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانه‌هایی از یك «تولید بزرگ»، شبی آبستن یك مسیح، اسارتی زاینده یك نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حركت»، آغاز یك زندگی دیگر، پیداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند. این شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یك انسان نو، آغاز فردایی كه تاریخی نور را بنیاد می‌كند. این شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است كه صبح عید قربانی را در پی دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پایگاه ابلیسی را! شب سیاهی كه در كنار دروازه منی است، سرزمین عشق و ایثار و قربانی و پیروزی! و تاریخ همه این ماه‌های مكرر است، ماه‌هایی همه مكرر یكدیگر، سال‌هایی تهی و عقیم، قرن‌هایی كه هیچ چیز نمی‌آ‏فرینند، هیچ پیامی بر لب ندارند، تنها می گذرند و پیر می‌كنند و همین و در این صف طولانی و خاموش، هر از چندیشبی پدیدار می‌گردد كه تاریخ می‌سازد، كه انسان نو می‌آفریند و شبی كه باران فرشتگان خدایی باریدن می‌گیرد، شبی كه آن روح در كالبد زمان می‌دمد، شب قدر! شبی كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بیست و چند سال بعثت محمد، از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سال‌هایی كه آن «روح» برملتی و نسلی فرود می‌آید از هزار سال تاریخ وی برتر است. و اكنون، براندام این اسلام اسلكت شده، برگور این نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سیاهی و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟ شبی كه باران فرو می‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌ای است كه بر این كویر خشك و تافته، در كام دانه ای، بوته خشكی و درخت سوخته‌ای و جان عطشناك مزرعه‌ای فرو می‌افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید می‌دهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره‌ای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نكردن، خشك و غبار آلود زیستن و مردن! هركسی یك تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ كوتاه فردی، كه ماه‌ها همه تكراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افق‌های وجودی آدمی فرشته می‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیام‌آور خدایی برتو نازل می‌شود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی كوه فردیت خویش به سراغ خلق فرود‌آمدنی و آنگاه، در گیری و پیكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام! كه پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر می‌بریم. سال‌ها، سال‌های شب قدر است، در این شبی كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه كرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را می‌شنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این كویر می‌توان شنید. سلام بر این شب، شب قدر شبی كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌های فسرده این افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد.

 تا صبح بر این شب سلام..(. دکتر علی شریعتی)

  

یا علی...نمی دانم شاید ان روز که بدنیا هم میاییم با همین همت یا علی به دنیا می اییم....اما با یا یزید گفتن های زمانه فراموشش می کنیم....علی را دوست دارم....در ذهنم ان شمشیر اخته فیلم میر باقری را هیچوقت از یاد نمی برم....شمشیر اخته ای که تمام عظمت دنیا را شکافت....علی و علی ها دین را به مردم هدیه دادند....

سال های پیش شب قدر که میشد  وقتی قران روی سر داشتم انقسمت دعا که می گفت:اللهم اشف کل مریض را با تمام وجود می خواندم اما نمی دانم امسال چرا جایش را به اللهم فک کل اسیرا داده است...

راستی دین علی چه شد....

...و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی اندیشه تا بدانجا كه نماز میخواند و خوارج، كه دشمنان خونی وی بودند، نمازش را در هم میشكستند، سخن میگفت سخنش را قطع میكردند، و حتی او را استهزاء میكردند و او در اوج قدرت بود و هرگز كوچكترین فشاری بر كسی وارد نساخت، او حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفریقا حكم میراند اما زندان سیاسی نداشت، حتی یك زندانی سیاسی و قتل سیاسی. و طلحه و زبیر قدرتمندترین شخصیتهای با نفوذ و خطرناكی كه در رژیم او توطئه كرده بودند، هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند، و میدانست كه به یك توطئه خطرناك میروند، اما اجازه داد، زیرا نمیخواست این سنت را برای قداره بندان و قلدران بجای گذارد كه بخاطر سیاست، آزادی انسان را پامال كنند.

{{{ برگرفته از كتاب "خودسازی انقلابی"  اثر گرانبهای شهید دكتر علی شریعتی  }}} 

 

پ.ن:در عظمت جوشن و در بلندای اندیشه قرانهای بر سرتان من را هم یاد کنید...دعایی...

یا علی...

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 3:52  توسط شکلات سنگی!!  | 

لطفا به ستون نظرات برید برای شرکت در مشاعره!!....راستی ایا اصلا کسی هست!!

لطفا به ستون نظرات برید برای شرکت در مشاعره!!....راستی ایا اصلا کسی هست!


!

آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
او سليمان زمان است که خاتم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
روي خوب است و کمال هنر و دامن پاک
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
خال مشکين که بدان عارض گندمگون است
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران
کشت ما را و دم عيسي مريم با اوست
با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل
زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامي دارش


*ممنون از دوستانی که شرکت کردند ستون نظرات این اپ غیر فعال شد

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 22:1  توسط شکلات سنگی!!  | 

وصیت نامه:

از قدیم گفتن که این شتریست که چه بخوای چه نخوای اش کشک خالست و بخوری پات نخوری هم جلو در هر خونه ای میشینه!! مرگ رو میگم...خیلی چیز جالب و عجیب غم انگیز و دلنشینیست!! حداقل قبل مرگ که دلنشینست مخصوصا اگر مثل فیلمها ازمایشت با ازمایش یکی دیگر اشتباه شده باشد و دکتر چشم در چشم تو مانند نامه های عاشقانه شاملو به ایدا انرا تحویلت دهد و بگوید تا شش ماه دیگر بیشتر زنده نیستی! و بعد هم با سری بالا که انگار ازت طلبکار است می گوید لطفا نشانی دقیق خانه و اینها را هم بدهید  تا برای سوم و هفتم وچهلم شام خدمت برسم!!

حالاقسمت دلنشین می تواندش فکر کردن به شام سوم هفتم و چهلمت باشد که هیچوقت نمی دانی که این اعداد چرا باید یقه ی جیب شپش خرده ات را بگیرند و حتی بعد از مرگت هم ول نکنندت  یا خانواده و حلالیت طلبیدن از قوم قبیله و اشنایانی که از همه شان یه چیز هم طلبکاری!! یا  پخش اموال و ارث میراثت که این اخری برای من دلنشین نخواهد بود!!

اما برای من قسمت دلنشینش وصیت نامه نوشتن است نه از این وصیت نامه هایی که حاج اقا برای حاج خانومهایش!! می نویسد نه!! منظورم وصیت نامه های علمی فرهنگی هنری ادبی سیاسی !! ست یعنی درست ٦ ماه تمام وقت دارم وصیت بنویسم و هی بنویسم و خط بزنم تا چیز درست درمانی ازش در بیاید شاید دو فردای دیگر این وصیت نامه مان انقدر توپ در امد و پر از حرفهای خوب و فیلسوفانه که روزی دو سه فردای دیگر مردم بیکاری در گو گل سر چ کردند به جای  وصیت نامه کوروش  وصیت نامه من را سرچ کنند!!

انواع و اقسام وصیت نامه داریم بعضی سیاسی و مملکتی مثل وصیتنامه امام خمینی.کوروش و هیتلر!! و از این قبیل... بعضی وصیت نامه ها وصیت نامه شهداست و برخی وصیت نامه وصیت نامه ی افراد قبل از خودکشی .برخی برای مال و اموالشان و برخی...

اما برایم جابل بود که وصیت نامه برخی از هنرمندان و نویسندگان  اندیشمندان را بخوانم که در انها حرفها و اندیشه هایشان جا خوش کرده و انگار داره  هر چی نوشتند و گفته اند در این سالها می توان در چند صفحه کوتاه خواند اما قبل وصیت نامه ها من در حال گشت و گزار بودم برای وصیت نامه و نامه ییهو چشم به یک نامه افتاد که بعد از خوندنش تا نیم ساعت چشمانم داشت از تعجب از کاسه فرتی! می زد بیرون جان شما!

«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»

گرچه خانم خديجه ثقفي؛ بانو قدس ايران، همسر گرامي امام خميني در همان ايام فروردين‌ماه 1312 هجري شمسي نامه عاشقانه حضرت روح‌الله رهبر آينده انقلاب اسلامي ايران را از فرط شرم و حياي ايراني و اسلامي پاره كرده، اما چند سال پيش اين نامه از همه جا سردرآورده و نه فقط در صحيفه امام كه در مطبوعات و حتي راديو و تلويزيون خوانده شد....

اما در ادامه مطلب ۳تا وصیت نامه از گابریل گارسیا مارکز. چارلی چاپلین و دکتر شریعتی گزاشتم که خوندنشون خال از لطف نیست!!

 بازی نوشت:ساعت ۱۰ شب جمعه منتظرتون هستم و امیدوارم به نت دسترسی داشته باشید و در بازی من شرکت کنید....

بازی مشاعره!! تو ستون نظرات همین بلاگم...منتظرتون هستم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/9/2ساعت 18:38  توسط شکلات سنگی!!  | 

قانون2

 

ادامه داستان قانون از اپ پایین....

فقط ٥ ثانیه مونده بود..

 

 فقط ٥ ثانیه مونده بود تا چراغ سبز بشه و بعد بره....نمی خواست به دهنای کثیف ی که دارن دروغ میگن فکر کنه....یا چشایی که میخوان ادم رو بخورن...میخاست تو چراغ سبز تو خیابون بره....اصلا اون قراضه های اهنی که همیشه سهرابم(سپهری) ازشون متنفر بود براش مهم نبود....

شروع به حرکت کرد صدای ممتد بوق ماشینارو نمی شنید ....حتی دهنایی که فکر می کرد با فحشایی که داره میدن خوشبوتر از بوی جورابشون!!١ یا کثیف تر از کف کفشش که داشت خطای وسط خیابون رو سیاه می کرد.....داشت می رفت و بلند بلند تکرار می کرد.....شاید داشت فریاد می زد....

 بگریز از من بگریز!!

 باغ پژمرده پامال زمستانها چشم بر راه بهاری نیست

 گرد اشوبگر خلوت این صحرا

 گردبادی ست سیه "گرد سواری نیست...

نمی دونست این رو کجا خونده اما حالا داشت فریاد می زد...مهم این که داشت فریاد می زد....شاید کاری که هرگز تام نتونست بکنه و همیشه فقط دنبال جری می کرد و هی باید یا کتک می خرد مثل خیارای محلی که هی بهش اب بدی شل و ول بشه و یا مثل بادمجون تفت داده سیاه و کبود میشد.....اما اگه یه بار فریاد می زد و می گفت من نمی خام ا....من می خام عوض کنم قانونش رو....اگه یه بار....

 به پاگرد وسط خیابون رسیده بود....احساس می کرد زندگی بهش تجاوز کرده...می فهمید حتی بدون هیچ پزشک قانونی و بدونACP....

 اگر قدرت از دست دادن را می فهمیدند

 من اکنون یکی از خدایان المپ می بودم

 واگر برای ضعف نیز در برابر هرکول مجسمه ای می ساختند

در قبال از دست دادن!

همه پرستندگان رب النوع ها تندیس مرا بر می گزیدند

 به کنارش نگاه کرد...دوست نداشت به پشتش برگرده.....سنگین بود....سنگین نگاه چشایی که ساعتها جلوی ایینه ها پف داده شدن و رنگارنگ تا دیده بشن!!....سنگین خندهایی که سنگین تر از خندهای خدا بود وقتی که ابراهیم به اسماعیل می گفت:اسماعیل من" ارام و صبور جان بسپار....اما اینا براش مهم نبود...میترسید برگرده عقب چون مثل همه ی ادما خطای سفید وسط خیابون رو به رنگ باطن ادما کرده بود... به پایین نگاه کرد.....کنار دستش بود....فقط اون بود که نگاش نمی کرد....فقط اون بود که بهش نمی خندید....!!

 ادامه دارد!!

 آیا مگر سوالاتی اصیل تر از این سوالات هم یافت می شود؟

 از کجا آمده ایم ؟

 برای چه آمده ایم ؟

 به کجا می رویم ؟

 سوال اول مربوط به منشاء زندگی

 سوال دوم مربوط به فلسفۀ زندگی

 و سوال سوم مربوط به سرانجام زندگی یا فلسفۀ مرگ است.... (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 14:41  توسط شکلات سنگی!!  | 

رمضان امد

 

 

می گویند این روزها روزهای توست....می گویند این روزها بندگانت خوابشان نیز تو را صدا می زند....می گویند این روزها نازلش کردی.....صداقت را.....عدالت را....پاکی و نجابت را...راستی این واژها چقدر این روزها غریبند!؟....کمی پا به پای ما بیا میبینی....چه صبری داری که تحمل می کنی!....و چه کرمی که فرصت می دهی...فرصت تا  ساخته شود خامی...تا دلها چون سفرها نو نوا شود...تا لحظه ها برای شنیدن صدای تو....ربنا..ربنا..تشنه شوند....

رمضان امد....

پی نوشت:لطفا به اپ پایین مراجعه شود!!

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 15:25  توسط شکلات سنگی!! 

قانون1

سپید بود مثل روز و رنگها رو تو دلواپسی ثانیه هاش قسمت می کرد....انگار شده بود شبیه ثانیه شمارایی که عقربه هاش شبیه لنگر و هی با تیک تاک لحظه ها قوس مس زنه و خودش رو فریاد می زنه تا بقیه ارزش سکوت رو بیشتر درک کنن....نمی فهمید.....نمی فهمید که چرا وقتی چراغ سبز باید واستی تا اون قراضه های اهنی رد شن و بعد تو قدمهات رو یکی پس از دیگری برداری  و لعنت به این قدمها که زندگی رو باید به قواره اونا اندازه بگیری....

اما چاره چیه از خونه نشستن و زل زدن به سکوت و  خردن نسکافه هایی که طعم زغال سوخته  رو می دن که بهتره...یا شبایی که دوست داری تو کوچه بخوابی و ستارها رو دونه دونه بشماری وبعد که اشتباه میکنی به ابرا فحش خوار مادر بدی که چرا نمیان و اسمون رو دو قبضه نمی کنن تا خیالت راحت بشه!

از قانون متنفر بود......از دوستای تحمیلی که داشت....و از بعضی دوستای تحمیلیش حالش بهم می خرد.....یه چیزی تو مایه های اینکه عسل رو  رو خربزه بمالی و بعدا چند دقیقه واستی و وقتی که قشنگ مثل سنگ صفت شدشروع کنی به خردنش.....و نمی دونست عسل با خربزه اینقدر همدیگر رو می گیرن و سخت و مغرور میشن و معتقد بود که کمترین ازادی به این دو بدی مغرورترین و سنگ ترین موجود دنیا میشن....همیشه فکر می کرد...

گه ایا هنوز از اطاق همینگوی بوی باروت میاد!؟

ایا ادکلن مرلین مونرو نیمه کاره مونده!؟

و پیر زنان به وقت گذشتن از کف اطاق ما یا کوفسکی دامن خود را جمع می کنند...ان دامن شلیطه اورازان جلال را!؟

یکی می اید به زور و یکی می رود به انتخاب....اما نه انتخاب تو!!

و بعد ما انسانهای بی غیرت و احمق و دیوانه اسمش را زندگی می زاریم!

شده بود مثل توفاله هایچایی که هیچوقت شبا نمی تونست بخوره وقتی بادوستان تحمیلی لعنتی می رفت بیرون و اونا قلیون چاق می کردن و مثل اینکه دارن با ویرژیل صحبت می کننن حبابای شکلاتی و زهر ماری ش رو تو صورتت چاق می کنن طوری که انگار هر کلمه ای که میگن نت سازای سمفونی دود که تو صورتت شلیک می شه و...!

تو همین چرت و پرتا بود که یکی گفت برو دیگه!!

نگاه کرد دید چراغ قرمز شده و فقط ۵ ثانیه به پایانش مونده...

ادامه دارد(انشالله اپ بعدی!!)

تلو....تلو....تلو

اسمان سفید

تا نیمه تیرچه ها پایین امده است

و کبوتران

چون تیر پیرمردان نیمه کور

به گل دسته ها می خرند و به زمین سقوط می کنند!

این نشانه چیست؟

این نشانه چیست وقتی زنی چترش را از یاد می برد؟

تلو....تلو....تلو...

هستم بیشتر در تک و توک های یک ماهی بدون تنگ

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 15:14  توسط شکلات سنگی!!  | 

شاید این جمعه بیاید....شاید...

 اللهم!! عجل لولی او....اقا بیا با پرچم سبز عدالتت....اقا بیا....ببین جمعه ها تشنه تو ئند...و گلهایی که جوانه نزده به اسم تو و بهانه دین پدرانت پر پر میشوند...اقا بیا با پرچم سبز عدالتت...اقا بیا....

الفرج....الفرج....الفرج...

پ.ن:نیمه شعبان همتون سبز....

پ.ن:گفتم ایندفعه یه خرده حال و هوای اینجارو عوض کنم این شد که شد اپ پایین!!

+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت 19:19  توسط شکلات سنگی!! 

اپیزود!!

اپیزود اول:جدایی از تو!!

کلی نوشتم و خط زدم....اخر می دانی که سخت است برای تو نوشتن.!! چرا با ان دو چشمت چپ چپ نگاه می کنی!!

۳سال است که همرامی. جان تو فکر نمی کردم که اینقدر بتونیم همدیگر رو تحمل کنیم!

یادت هست که....اولین بار اشناییمان!! در شب عروسی پسر دایی م بود که حاضر نبودم بدون تو برم!!

ولی...یادم نیست که بهت گفتم یا نه!!...حتما گفتم! که اصلا فکر نکنم بدون تو ۲ بارم اب خرده باشم....می خواستم الان بهت یک چیز دیگر هم بگویم....اصلا یادم رفت که چی می خواستم بگویم!! درد فراق سخت است دیگه چی می توان گفت! چرا اینقدر ناراحتی....بالاخره هر اغازی پایانی دارد و هر پایانی اغازی!!....امروز اخرین روزیست که با هم هستیم.......

یادش بخیر....۳ سال از سخت ترین روزهای عمرم را با هم بودیم....اما حالا همه این ۳ سال با همه گریه ها و خندهایی که تو همیشه با من بودی به پایان میرسه و من....

خودت یادت هست که اینقدر جیگملم!! بودی که حاضر نشدم ز این هوو برنزها! سرت بیارم....اما دیگه باید درکم کنی....تو ۱۵ میم بودی....یادش بخیر....هیچکدومشون حتی ۱ سالم با من دووم نیاوردن....مثل گوشیام که هر چند ماه بسر یکیشون خمیر و خاک شیر یا خاک و خمیر شیر یا یه چیزی تو این مایه ها میشه!!....اما تو بدون اینکه یه بار حتی قهر کنی وبری و چند روزی من وتنها بزاری کنارم بودی....

عینک جانم!!! از قدیم گفتن تازه اومد به چشم ادم!! کهنه میشه کفتری بودی رو چشم نشستی ولی حالا دیگه باید بره!! و از بالام دیگه کفتر نمیایه!! حالا کفتر و عینک چه ربطی به هم دارن که نشد حرف چون از دوران اولین عینکها تا الان همیشه گفتن که در تغییر جای مجادله نیست!!...حالا چه فرقی میکنه این تغییبر رو اوباما انجام بده یا ننجون کروبی!

اما....اما برای اینکه کفتر رو!! ببخشید گربه رو سر بینی بکشم....از قبل اومدن این گربه که شبیه عینک! یکی از این هوو برنزهاییام گرفتم...

دیگه منو اینجوری نیگاه نکن جان مادرت!!...خداییش این همه برات لاو ترکوندم!! خودم کفم برید!

اصلا الان می گزارمت تو کمدم تا دیگه نبینمت و چشم به چشت نیوفته...تقصیر من نیست....ادمی همین است دیگه!!

اپیزود دوم:مناظره پدر و مادر، با حضور پسر!

مناظره در ذهن اقشار مختلف جامعه كاربردهاي متفاوتي دارد. عده‌اي از يك مناظره به همان اندازه لذت مي‌برند كه از ديدن قسمت هفده هزار و ششصد و شصت و ششم سريال تاثيرگذار جومونگ لذت مي‌برند. به عبارتي ديگر براي اين دسته، مهم اين است كه هر چه هست 90 دقيقه طول بكشد، حالا مي‌خواهد مناظره باشد، نمي‌خواهد جومونگ باشد، نشدهم لااقل فوتبال باشد.

اين دسته از دوستان بيشتر دنبال يك بهانه هستند كه تخمه بشكنند، نه اينكه خداي ناكرده طرفدار يك جناح سياسي باشند. اينها مي‌خواهند از وقتشان لذت ببرند كه اگر چيزي هم پخش نشود مي‌برند، پس بهتر است خودتان را سبك نكنيد و به هم بقبولانيد شما اين دسته از هموطنان را شاد كرده‌ايد، نه اينكه همه بدانند هموطنان ما كلا آدم‌هاي شادي هستند.

3،2،1... مناظره

هميشه از يك مناظره شروع مي‌شود، به مشاجره مي‌انجامد، به مبارزه مي‌كشد، به محاكمه مي‌رسد و بعضا به متاركه ختم مي‌شود؛ البته اين قبيل مناظره‌هاي خشونت‌آميز تنها درخانواده‌ها به چشم مي‌خورد، وگرنه در مناظره‌هاي سياسي، ورزشي، فرهنگي و هنري كه طرفين از گل كلفت تر به هم نمي‌گويند. به اين مناظره كه ميان يك زن و شوهر اهل آنگولاي‌جنوبي صورت گرفته است توجه كنيد...

«حالا خوبه هرچي داري كه از صدقه سربابام داري. بگم قبل از ازدواجمون چيكاره بودي؟»

«بگو...»

«مي‌گم‌ها....»

«بگو...»

«مادرجان وقت شما تموم شده... 17 دقيقه و 50 ثانيه يه ريز حرف زدي. خدا خيرت بده... خدا نفست رو هميشه واست نگه داره.. پدرجان شما بفرمائيد...»

«ببين پسرم؛ مادرت درطول زندگي دو ميليون و هشتصد هزار تهمت ناروا به من زده كه من هيچ‌وقت شيرم رو حلالش نمي‌كنم...!»

«پدرجان شما كه تا يه ماه پيش مي‌گفتي هفت‌هزار تهمت ناروا.... توي اين مدت اتفاق خاصي افتاده؟!»

«تو هم بچه همون مادري ديگه... اون موقع كه من گفتم هفت هزار مورد، با پنج هزار تا مي‌شد ماشين خريد؛ يعني مي‌خواي تورم رو نديد بگيري؟»

«پدرجان شما داري مغلطه مي‌كني...»

«خودت داري غلط مي‌كني پدر سوخته... پولت رو از من مي‌گيري، طرف مادرت رو مي‌گيري؟ باز تو نشستي مناظره ديدي اين حرف‌هاي زشت رو ياد گرفتي؟ آدم به پدرش مي‌گه مغلطه مي‌كني؟ فكر كردي من سواد ندارم هرچي دلت خواست مي‌توني بگي؟ مغلطه كه ديگه معلومه يعني چي!»

«ببين مادرجان... استنباط من اينه كه ...»

«واي... خدا مرگم بده كه اينروزها رو نبينيم. ببين كارمون به كجا رسيده كه پسرمون جلوي چشممون استنباط مي‌كنه!... خب ذليل مرده اگر زن مي‌خواي بگو بريم خواستگاري، نه اينكه بياي جلوي چشم ما استنباط كني!!»

«اصلا مي‌دونيد چيه پدر و مادر عزيزم؟ من هيچ نظري ندارم، به منم هيچ ربطي نداره اشكال از كجاست...»

«نه تو رو خدا، بيا نظري هم داشته باش. تو رو گذاشتيم اينجا كه وقت رو نگه داري، نه اينكه حرف مفت بزني... بيابريم عيال جان، اصلا تو ما رو زدي!!»

«ما يه عمر كه زمين خورده شما هستيم حاج آقا. شما ببخشيد، جووني كردم، خامي كردم. اجازه بدين كنيزي تون رو بكنم حاجي... ايول‌ايوله حاجي، مرد عمله حاجي...!»

در انتهاي اين مناظره به روال ديگر سريال‌ها و فيلم‌هاي آنگولاي جنوبي، پدرومادر اين داستان با هم ازدواج مي‌كنند و پسر كه نقش منفي اين سريال است در اثر برخورد با صاعقه از بين مي‌رود. خدا را شكر كه فيلم و سريال‌هاي ما اين مدلي نيست!

 

+ نوشته شده در  2009/8/4ساعت 19:14  توسط شکلات سنگی!!  | 

خط فصل...

پیپش رو که تازه توتونش رو عوض کرده از روی میز بر میداره و با فندکی که بهترین دوستش بهش هدیه داده روشنش می کنه....به تابلو ای که روبه روش خوب نگاه میکنه... ازدحا رنگا انگار دارن دور سرش می چرخن و انگار سمفونی شماره ۹ بتوون داره تو حنجره ذهنش نواخته میشه...سو لاسی...چقدر زندگیش بدون نوت شده و داره تو هذیون گم میشه...می خاد بلند بلند با خودش صحبت کنه اما انگار میترسه...میترسه....یادش وقتی بچه بود با هیچکس نمی تونست حرف بزنه چون قبولش نداشتن...وقتی به جایی رسید خودش ادعا میکرد که با کسی حاظر نیست دم خور بشه....اما همیشه به خودش دروغ می گفت....میترسید حرف بزنه....میترسید از چیزایی که دوست داره حرف بزنه....از بالای عینکش یه نگاه به طرحهای سفید روحش میکنه...یه نگاه به روزنامه ی روی میز میکنه!! و اینکه یک سال تمو م حوصله روزنامه خوندن نداره!!بی خودش میشه مثل ادمای مانیک یه نگاه مینئازه به دو تا کفش سیاهش که اینگار داد میزنن....احساس میکنه می خاد گامهای اشفته اش رو نظم بده...می خواد تو هپروط پا تو کویر انسان بزاره....نمی دونه کجا خونده اما ....اعتقاد داره به جمله ای که نمی دونه کی و کجا خونده اینکه....اینکه..بهشتجایی ست که در ان کویر نیست...اما اینبار یهو برق ۳ فاز مغزش داشت داد میزد که:بدون میوه ممنوعه برای دیدن برخی رنگها و فهمیدن بعضی حرفها از دیدن و اندیشیدن کاری ساخته نیست....باید از انگ نشستن بلند شیم و قرارگاهمون رو در امتداد کوچه های نم گرفته عوض کنیم...

 

سرمه رو به هپروت ثانیه هاش میزنه....مداد حرفا رو با خود تراش باروت تلخ سیقل میده....اما دلش درد میکنه....خسته میشه ...میره بیرون و مثل همیشه شروع میکنه به راه رفتن رو سنگفرشای خیابون....دوست داره قدمهاش رو طوری برداره که رو خط فصل سنگفرشا پایین نیاد و از بینشون لایی بکشه....باد شرطه رو تو هوای سرش قر قره می کنه و به همه ی ادمها فکر می کنه.... به اینکه گاه می خندن و گاه فریاد میزنن....گاه سوار گهواره بین خوب و بد تاب می خورن ...بدون عباسی گفتن...گاه تو این دنیا چهار دست و پا پایین میرن...گاه تو کفن طلا پیچ شده خودشون رو به دیگران می فروشن.و..گاه... همچنان سرش پایین و حواسش به قدمهاش....تنه میزنن و تنه میخوره...این شده قانون...اگه بخوای تو خودت باشی همین رسمش ولا غیر.... عادت کرده از تنه و طعنه ها دیگه دلگیر نمیشه....به دستای کوچیک زندگی گیر می کنه و خودش رو تو چیک چیک ناودون خیال رفتش غرق میکنه.... کنار اون پیچکای خشک شده....سماو رذغالی و بوی برنج تازه دم کشیده....کنار حرفای سرد....کنار نغمه های لایت...کنار شب تاریک....کنار شب پرهای مزاحم....اما میتونه نفس بکشه....چون شده مثل خطای موازی.....و دوست داره که هیچوقت هیچوقت هیچوقت حتی تو بی نهایت به هیچکی نرسه و اون بره...

ای میان سخن های سبز نجومی! برگ انجیر ظلمت .عفت سنگ را می رساند و.سینه اب در حسرت عکس یک باغ می سوزد...و دستانت طراوت گلدسته ها را می سراید...مجنون بیدیست در کویر و قنات رد پای اهو...می خواهی بید باش یا اهو....یا هردو...معنای من!

 

 زود بی خیال این خیال شیرین میشه!..چون میترسه پاش بره رو خط فصل سنگفرشا... حالا به صدای خندها خوب گوش میده و دوست داره چشاش رو ببنده تا به ته این خندها برسه...اما....اما اگه پاش بره رو خط فصل... پس سعی میکنه فقط شنونده باشه ومهم نباشه که واسه چی میشنوه!!....اصلا تلخ یا شیرینی خنده براش مهم نیست!!...مهم اینه که خندهای خودش تلخن..... نمی دونه که هوا مهتابی یانه.....ستارها دارن بهش چشمک می زنن یا نه!...اما اگه سرش رو بالا میبرد پاش می پرید رو خط.. پس سعی میکنه بی خیال ستارها و چشمکشون بشه!!..اصلا هوا مهتابی یا ابری چه فرقی میکنه....مهم دل خودش که گرفتست...

 

دوست داره به لباسای مردم نگاه کنه و ببینه چی مد!! و به بوتیکایی که از کنارشون رد میشه...شاید اون پیرهنی رو که خیلی وقت دنبالش می گرده پیدا کنه... دوست داره این کاغذای عطراگون مغازها که واسه تبلیغ میدن رو بگیره و تو جیبش بزاره!!...تا پولاش وقتی می خاد به کسی میده خوش بو باشن!!... اما..اما بی خیال لباس و عطر و مد...اگه سرش رو برگردونه ممکنه پاش بره رو... کلمات مه الود را در صبح متورم حس" دفن می کند و تکرار میکنه که اسمان شرق بر بامهای ما: زخمش را از یاد برده است...

یکی:اقا ساعت چنده!؟؟

اون: بله!!

یکی!:ببخشید ساعت چنده!؟

اون:  سرش رو پایین میندازه....اما...اما پاش رو خط فصل دوتا سنگفرش مونده بود...چند دقیقه بی حرکت واستاد و باز تنه و طعنه... اما حالا...حالا زیادم ناراحت نیست...میگه: کاریه که شده....حالا...حالا میتونه سرش رو بالابگیره و همرنگ شون بشه....بی خیال...

عاصی از وز وز پشه های سیاه معروف که در افرینش به حرف مفت شبیه ترند تایک مخلوق جدی!

البته همین جا باید اذعان کنم ان ها حامل وحدانیتی معصوم همه گانی اند!

چیزی شبیه حروف زبان اسپرانتو!

ان شب خواب دیدم

که تو کیسه زباله ای در دست داشتی

و در خیابان خاکستری مه الود خلوت به دنبال ماشین اشغال بری می دویدی!

من در ان لحظه از لابه لای اشغال ها تو را نگاه می کردم...

پ.ن:پزشک بارانی  در اونجا!! بسر می بره و تا یک ماه اینده دسترسی به نت نداره! و گفت خوشبختانه!! یا متاسفانه فعلا اپ بی اپ!! و از دوستانی که بهش سر میزنن عذر خواست که نمیتونه بهشون سر بزنه...

هستم در  تک و توک های یک ماهی بدون تنگ...

+ نوشته شده در  2009/7/30ساعت 11:53  توسط شکلات سنگی!!  | 

توس...

باد درخت را میلرزاند اما درخت سالهاست که بر زمین ریشه دوانده...

حافظه جنگل است...هنوز یادش نمی رود ریشه هایش.برگهایش و قلب کوچک و پیرش چه مهمانهایی را پناه داده...

چند روزیست که صداهای گوش خراشی میشنود صدایی که سکوت ملکوتی جنگل را بر هم زده...پرندها را در اسمان بی قرار و خزندها  و دوندها را فراریتر از همشه...

گاه صدای دادو فریاد موجودات جدیدی را می شنود که نمی داند از کجا می اید....درخت ۱۰۰۰ ساله توس...

 

به شاخه کوچکی که دارد از یکی ازریشه هایش زبانه می زند نگاه میکند....

یادش میاید ان روزهایی که کوچک بود و ضعیف و در دامن مادر...ا(ین طبیعت همیشه سبز)...رشد کرد.... ان روزها که داشت سر ش  را به اسمان می رساند همیشه با خود فکر می کرد چرا اسمان ابیست....چرا...چرا و هزاران چرایی که هنوز هم بعد از ۱۰۰۰ سال نمی داند...

درخت ۱۰۰۰ ساله توس تمام ۱۰۰۰ سال گذشته اش را از روزی که یک درخت کوچک بود تا به اوج غرور رسید و...وتا حالا که بزرگ جنگل است به خاطر ندارد که چنین صداهایی راشنیده ئو دیده باشد...

کم کم نم نم بارون روی برگهایش مینشیند و او هم با لبخند همیشگی اش برگهایش را باز می کند تا پرندها کوچک و حیوانات جنگل در زیر او از خیس شدن در امان باشند...او که همیشه پناه گاه حیوانات بود...اما...اما حالا انگار همه از او میترسیدند...پس چرا هیچکس او را نمی دید...

 

یک خرگوش که پایش به سرخی میزد لنگان لنگان به زیر ریشه های توس پناه برد....اشک می ریخت و اشک....انگار می خواست برای درخت حرف دلش را بگوید ...اما نمی دانست چرا لحظه ای شک کرد که شاید این توس اصلا زنده نباشد...او که هرگز صدایش را نشنیده...

توس دلش گرفت...از خودش پرسید چه کرده ام که دیگر حیوانهای جنگل دوستم ندارند...من...من که همیشه با دل بزرگی همه را با سکوت مهرم در اغوش می گرفتم...من...من که همیشه دردهایم را برای خودم نگاه داشتم و شنونده درد دیگران بودم....منووومن که همیشه نامه رسانباد و باران بودم....منووومن که همیشهسلام نسیم با برگهایم به گون ها می رساندم....من...من که همیشه تسبیح او را می گویم...من...

دلش می خواست برای اولین بار باکسی از دردش سخن بگوید....با همان خرگوش کوچولو....اما نمی دانست چرا بغض و غرورش در هم امیخته شدهبود...او با ان همه توس بودنش حالا درد و دلش را به یک خرگوش کوچک زخمی بگوید...نمی توانست ببیند که چقدر تنها ذو کوچک شده است....حتی در ختهای جوان اطراف هم دوست نداشتند از غمش با خبر کند...اگر او اینکار را می کرد انوقت.....هر چه باشد او رهبر انها بود وباید همیشه خود را مطمئن نشان می داد..اگر انها اینگونه نگرانی و استیصال توس را می دیدند چه کمی گفتند....

تصمیمش را گرفت تا با همین خرگوش کوچولو کمی صحبت بگوید....برگهایش را تکانی داد....هنوز میترسید...اما...اما هر چه نگاه کرد خرگوش را ندید...انگار...انگار او رفته بود

کم کم سبزیش را از دست داد....برگهایش ریخت...بغض داشت خفه اش می کرد...حرفهای نگفته ای به قدمت یک توس هزار سال...

اما...انگار نمی توانست...هر چه بیشتر در خودش می رفت بیشتر می شکست...

روزهای بعد امد....و از پس هم شبها و چشمهای زار ساله ای که خواب را از یاد برده بود....

صدای دلخراش هم نزدیکتر و نزدیکتر میشد...بالاخره توانست ان موجودات عجیب را ببیند و صدایشان را بشنود....حواسش به گفتهای انها نبود...فقط سعی کرد مثل همیشه شنونده باشد....

یکیشان گفت:این درخت چرا علامت ندارد!؟...این درخت که خشکه...

ان دیگری گفت:اونوقتی که اومده بودیم این درخت سبزترین درخت این منطقه بود...

و دوباره ان یکیشان گفت:این را هم بزنید....

حالا صدای گوش خراش را نزدیکش می دید...ناگهان درد عظیمی را حس کرد...باورش نمشد....انگار داشت از بین می رفت ...چه درد عظیمی....دلش می خواست داد بزند...اما توان نداشت...حتی برگی برایش نمانده بود تا مثل اشک انها را ببارد...چشمان نیمه جانش رابست و اخرین نگاهش را باتمام ۱۰۰۰ سال حرف نگفته به ان شاخه کوچک یکی از ریشه هایش بود...

صدای افتادن او جنگل را در سکوت عجیبی فرو بیرد...و همه ی حیوانات که فکر می کردند او که سبزترین درخت است و هرگز صدای افتادنش را نمی شنوند تا.بعد از رفتن این موجودات عجیب به او پناه ببرند...اما باز ناچار شدند راه فرار را بر گزینند...

ناگهان ان دیگری گفت:هه..هه اینجارو نگاه  یک خرگوش کوچولو زیر این درخته....اون چاقورو بدین پوستش مال منه...

و ان شاخه کوچک...تنها شاهدی که...اما هیچکس نمی دانست در او چه می گزرد...

+ نوشته شده در  2009/7/21ساعت 22:11  توسط شکلات سنگی!!  | 

نه غربی فقط شرقی!!

نه غربی فقط شرقی!!...اصلا کی گفته نه غربی نه شرقی!! بگزارید هزاران نفر مسلمان چینی  زخمی و ١٨٦ نفر کشته شوند...باید بشوند چون غرب از کشته شدنشان اعلام انزجار می کند....ریختن خون مخالفان شرق اصلا حلال حلال است....اما اگر یک زن مصری توسط  غرب ها کشته شود باید تا یک ماه تلوزیون رسانه هایمان از جهات مختلف ان را مورد بررسی قرار بدند....اصلا خون مسلمانان زرد پوست تابلوست که کمرنگ تر استب از فلسطینیان و...به قول اقای شریعتمداری سردبیر محترم کیهان!! این مسلمانان چینی هم می خواستند انقلاب مخملین بکنند و مراجعی چون مکارم و جوادی املی و صافی گلپایگانی و... که بیانیه داده اند همه امریکایی و وطن فروشند...

درود بر چین درود بر روسیه....درود بر تو پولوف...درورد بر کاسپین که روزی باید با یاد نامش به تاریخمان و دریایی به این اسم میبالیدیم اما الان باید به یاد یک شرکت هواپیمایی و ٢۴ خردادی و ١٦٨ کشته...نه ببخشید شهید! باشیم...یادش بخیر ان قدیمها هر کس جان خودش را برای دفاع از ناموس این مملکت می گزاشت شهید بود...و الان شهید انست که ابروی ناموس مملکتش راببرد...ان است که سوار توپولوف شود و از پله های هواپیما...ببخشید پله های شهادت میرود بالا...راستی اشهد خود را خوانده بودند!؟....مرگ بر این امریکا شیطان صفت که هر چقدر می خواهد مذاکره کند و....انگار امریکا کودتای ٢٨ مرداد را از یاد نبرده...انهم خونی که ریخته پس چه می شود!؟ پس مرگ بر امریکا....کی گفته روسیه سالها در این مملکت خون ریخته...کی گفته روسیه ایران را تکه تکه کرده....کجای تاریخ می گویند که روسیه انهمه کمک مالی به صدام کرد تا...اصلا اینها همه دروغ همین ٤تا خس و خاشاک است....فقط وفقط روسیه...این ١٦٨ نفر هم اصلا هموطنانمان نبودند که دستشان و پایشان هر کدام هزار تکه شد....اینها هم ٤ تا خس و خاشاک بودند....اصلا شاید کار این غرب صفتان باشد....شاید هم کار ترکیه باشد چون هر چه باشد نخست وزیر این کشور بر علیه کشته شدن مسلمانان بی گناه چینی انگونه تاریخی صحبت کرد و شعار نه غربی فقط شرقی را زیر سئوال برد...

 

 

بیمارستان رسول تهران و پیدا شدن کم کم جنازها و تو پولوف روسیه ندارد که....اصلا چه فرقی میکند در ٣٠ خرداد در بیمارستان رسول تهران یک کودک ١٢ ساله جان ببازد و معاون وزیر و رییس دانشگاه علوم پزشکی ایران انگونه دانشجوی انترن ان بخش را شیر فهم کند که شتر دیدی ندیدی یا یه عده نو جوان و کودک در اسمان تیکه تیکه شوند...

بیایید مثل جناب فیروز ابادی به امام زمان نامه بنویسیم و بگوییم یا اقا اینها همه کار انگلیس است...این توپولوف  روسی را  هم این غربی ها چشم کرده اند که حتی یک چتر نجات هم نداشت...

 

 

 پ.ن:تسلیت...البته با اجازه روسیه  و اقایان...

 نکته نوشت: اینجا هم هستم!

+ نوشته شده در  2009/7/16ساعت 12:24  توسط شکلات سنگی!!  | 

باید رفت...

کنارم با صداهاش زندگی رو میبینه...کنار حرفا اروم قدم میزنه و اخرین دست خطاش رو قبل از رفتن تورق میزنه...یه نگاه به تنگ خالی کنار سرش می کنه و بند عینکش رو دور گوشش میپیچه و اصلا نگاه نمیکنه که اخرین قطرات بارون داره از درز پنجره خونش میزنه بیرون...دوست نداره به شاخه های درخت تو حیاتش نگاه بکنه که قطرهای بارون داره نم نم ازش میباره رو لونه پرستوهایی که کنار پنجره بودن و مدتیه که با  اومدن پاییز رفتن...خیلی سردشه...از زندگی و ادما دلگیره...اینکه دلی برای دوست داشتن نداره...اینکه عاشق نیست....اینکه دیگه نمیتونه پارچ ابی که همیشه به رسم پدرش بالا سرش موقع خواب میزاره با اون تیکه های گنده یخ ارومش کنه..اینکه داره ذوب میشه...حالا دیگه می خاد فراموش کنه خودش رو...می خواد بره...می خواد پوست بندازه...اصلا مهم نیست که چرا...فقط می خواد بره برا همیشه...دیگه حوصله این رو هم نداره که جورابش رو با پیرهنش ست کنه یا حتی اون عطری که عموش از سوییس اورده رو  برای اینکه بوی ماربلوش  ازبین بره رو بزنه...دیگه حوصله زدن براق کننده رو به کفشش نداره...فقط می خاد بره...احساس میکنه داره خفه میشه...احساس میکنه که اون درخت و اون لونه پرند ها و اون تنگ و اون پارچ و همه ی اونها دارن گلوش رو فشار میدن...می خواست بره...فقط همین از اون چیزی که بود خسته شده بود....

 

پاپیونش رو نگاه میکنه و تازه یادش میاد که انسولینش رو تزریق نکرده...دستی به روی سه تارش میکشه...اهنگ بنان رو میزاره و سعی میکنه به کنده کاری رو عصاش دقت بکنه سعی کرد تا کمی چشاش رو ببنده و به هر چی که دوست داره فکر بکنه....یه لحظه دوست داره اشک بریزه...یه لحظه دوست داره داد بزنه....هنوز کنارمه...هنوز یادم میاره....دوست داره به رنگا فکر بکنه...دوست داره رنگها رو ببینه و از دیدنشون لذت ببره...دوست داره تا لم بده رو تختش با همون پالتو...اما باید بره...نمی دونه چرا هنو بوی شمعدونیای کنار پنجره داره وسوسش میکونه واسه موندن...احساس میکنه که با رفتنش پرده بغضش پاره میشه...سیاهی رو کنار تیرچه های ذهنش میکاره و میدون رو برای گوی های کهکونش کنار میزاره....کهکشونش همیشه همین بوده...اینکه با یه اهنگ ملایم تو هوای گرگ و میش کتابایی که دوست داره رو بخونه...اینکه...اما باید بره وقت این حرفا نیست....قدم اولش رو که میزاره انگار یه چی میکشدش عقب و دو تا قدم میره عقب...مصمم تر میشه واسه رفتن نمیتونه از خودش دست بکشه...باید از خود امروزش جدا بشه....باید بره ایندفعه قدمهاش رو محکم تر بر میداره....صدای رعد برق اومد....خرد شدن شیشه...شکستن پارچ و تنگ.....پاره شدن سیمهای سه تار.....قطع شدن اهنگ و...انگار قلبش درد گرفته بود....چشاش گود رفت....افتاد....حالا صدای افتادن مرد میومد.....تمام ارزوهاش را  بر باد رفته دید... عصاش با همه کند کاریاش شکست..با ۴ زانو هم نتونست بره....نتونست فراموش کرده بمیره....می خواست پرواز کنه اما انگار نتونسته بود....

روحش سوار قاصدک شد و پر گرفت و به پیرمرد نگاه می کرد...روحش داشت اشک میریخت...اینکه حالا بغضش رو شکونده بود....حالا داشت د اد میزد....کنار قاصدکها رو دو تا پرستو عاشق گرفته بوئدند و رنگ اسمونش به رنگ دریای ماهی توی تنگ شده بود....داشت می رفت....داشت تو عرش رنگها قدم میزاشت....داشت. صدای عشق واقعی رو میشنید...اما پیر مرد روی زمین بود...سرد سرد...

.

.

.

.

چقدر سخته کلامت پر پر شه نتونی ناجیش باشی...چقدر سخته که رفتن راه اخر شه نتونی راهیش باشی....چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی و بپوسی...چقدر سخته دلت پر باشه و ساکت شی اما تو سینه داغون شی...چقدر سخته یه دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا شی...چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا شی...چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه...چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون و غمش یه لحظه بارونه...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:روزنوشت های مرا اینجا http://takotok.persianblog.ir/  میتوانید بخوانید

+ نوشته شده در  2009/7/11ساعت 0:42  توسط شکلات سنگی!!  | 

تنگ و دریا...

هر وقت سوار قله ی موجی میشد تادرون تنگ ویلای مجاور را  ببیند...خیلی دلش می گرفت...مانند باور ماهی های دریا فکر می کرد که اگر بتواند به ان تنگ برسد انوقت رنگش قرمز می شود...

انها همیشه می دیدند که ان ماهی تنگ بلوری دارد به انها نگاه می کند و بقول خودشان با سو سو دادن دلشان را می سوزاند!!

 ماهی های زیادی می خواستن  بروند اما هیچکدام نتوانسته بودند و از ماسه هایی گرم که فقط تعریفش را شنیده بودند میترسیدند...

اما او می خواست....هر بار از خودش می پرسید چرا؟... یاد اخرین جملات پیر عاقلی میوفتاد که به او گفته بود باید به خودت ایمان داشته باشی تا به حقیقتت برسی...و او امروز فکر می کرد این حقیقت رسیدن به ان تنگ بلوری ست

 ماهی قسمتی از دارایی هایش را به صدفهای سپید می داد تا او را به ساحل برسانند...اما هنگامی که زمان رفتن میشد میترسید و سر قرار نمی رفت....صدف ها هم دبه می کردند و به قولی اموال ماهی کوچولو را دودره...

گاهی با خود فکر می کرد ایمان داشتن یعنی نترسیدن...نمی دانست باید تصمیم بگیرد که نترسد یا دریا را همچنان تحمل!! کند...و در دلش می گفت لعنت به این دریای لعنتی که تمامی ندارد....

او می گفت اگر تنها نباشم دیگر نمی ترسم یا کمتر می ترسم و همه چیز را تقصیر دریا میدانست...پس شروع کرد به سخنرانی های انچنانی و دوستانش را بر علیه دریا به شورش خواند...انگار همه فکر می کردند این دریاست که اجازه نمی دهد تا انها بروند...پس حالا باید برای قرمز شدند و زندگی در ان تنگ بلوری با هم علیه دریا میشوریدند....

سالها اینکار را کردند اما دریا را از چشم خودشان ظالم میدیدند و هر طوفان را جوابی بر طغیانشان از دریا می شمردند و باصطلاح خودشان با هر اتفاقی ایمانشان بیشتر میشد....

اما دریا مهربان انها را تحمل می کرد و سکوت و سکوت و سکوت حرف او بود....ا از این دست ماهی ها زیاد دیده بود...اما انگار مهرخاموشی دل او قصد شکستن نداشت....

ماهی تنگ که تنها  حسرت....حسرت و باز حسرت....این نگاه ماهی درون تنگ بود....دیگر سالهای اخر عمرش را می گزارند....چشمانش جایی را نمی دید...انقدر در حسرت دریا گریه کرده بود که چشمانش سو نداشت....

روزگاری با دیدن دریا هم می توانست تحمل کند اما دیگر چشمانش سوی دیدن دریا را نداشت....او می خوست پرواز کند و به دریا برسد...سالها با این توهم زندگی کرده بود اما...اما می ترسید....از ماسه های گرم  میترسید....

دریا همچنان اشوب بود و ماهی کوچک دیروز" امروزها با داستانهایش ماهی ها را برای رسیدن به تنگ بلورین تشویق می کرد....روزی توری از دریا سر در اورد....ماهی کوچک دیروز!! فریاد زد از خوشحالی:دیدید بالاخره  دریا تسلیم شد و دستان تنگ بلوری به سویمان باز شد.... بیایید بیایید....هم کیشاننش"  هم قطار او شده  و تور را برگزیدند....

هنگامی که تور داشت بالا می رفت و به سطح اب رسید...ماهی کوچولو دیروز احساس کرد به سختی نفس می کشدباورش نمی شد!!....برای اولین بار سایه خود را در اب دید و اینکه قرمز رنگ است...وقتی به دوستانش هم خوب نگاه کرد دید انها هم همه اقرمز رنگ هستند...

ناگهان از میان انهم هم قطار دستان کو چکی فقط ماهی کوچولو دیروز را انتخاب کرد و به سمت سطل اب برد ....

وبقیه را هرگز ماهی کوچولو  دیروز ندید که چه شدند...

ماهی تنگ بلوری دیگر تصمیمش را گرفته بود و می خواست با تمام قوایش از تنگ بپرد بیرون...تا به دریا برسد...اصلا هم برایش مهم نبود در اغوش ماسه های داغ قرار می گیرد یا نه....پس پرید...

حالا ماهی کوچولو پرنسس تنگ بلوری شده بود و ...

 

و دریا ی مهربان همچنان نوازش موجهایش را از ماهیهای دیگر دریغ نمی کرد...او همچنان ساکت بود و ارام...مثل دریا....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 د.ن:انقدر اسمت بزرگ است که می ترسم بی وضو صدایت بکنم...انقدر سه حرفت بلورین است که یادش ارامشی ست جاویدان....حرف اول اسمت حرف اول واژه ای ست که سالها همه در پیش بودند...علی....به بزرگی ردای اسمت میایستم و می گریم....

پدر روزت مبارک

 پ.ن:روزنوشت های مرا اینجا می توانید بخوانید:http://takotok.persianblog.ir/

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/7/5ساعت 23:10  توسط شکلات سنگی!!  | 

هبوط...

بالا نوشت:روزنوشت های مرا اینجا http://takotok.persianblog.ir/ هم میتوانید بخوانید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست و سلامی که نام زیبای او را فریاد می زند...اقرب من حبل الورید...

چه تلخ است میوه درخت بینایی...ای کاش کور و کر بودیم...

دیگر دوست ندارم زمزمه کنم...اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم و اکرمنی بنور الفهم...ای کاش در جهل کامل می ماندم و...اخ.. امان از این رب اشرح لی صدری...

چه سخت است وقتی دروغ دستمایه حرفهای صد من یه غاز مولاناهای زمانه می شود...

چقدر حرفهای کوچک و چقدر خس و خاشاک و اغتشاش گر در کنار ها و چقدر بهشتی چماق به دست ...راستی ریختن هر قطره خون چقدر ثواب دارد!!؟

یاد کرامت انسانی بخیر...

خود به خود خاطرم می پرد به اخرین خطهای قلعه حیوانات جرج اوول:

 

...اما هنوز ۲۰ متر جلو نرفته بودند که ناگهان توقف کردند.هیاهوی از خانه بلند شد.با عجله بر گشتند و دوباره از بیرون پنجره نگاه کردند.بله: دعوای سختی درگرفته بود.انها فریاد می زدند روی میز می کوبیدند" به همدیگر چپ نگاه می کردند و با عصبانیت حرف همدیگر را تکذیب می کردند. ظاهرا منشا اغتشاش این بود که "ناپلئون"(خوکی که  ریس قلعه بود) و اقای "پیل کینگتون" هم زمان تک خال پیک را رو کرده بودند.

دوازده صدا با عصبانیت فریاد می زدند و همه شبیه هم بودند. تغییر حالت صورت های خوک دیگر مهم نبود.نگاه حیوانات بیرون پنجره از خوک به انسان و از انسان به خوک و دوباره از خوک به انسان حرکت می کرد. اما دیگر نمی توانستند انها را  از همدیگر تشخیص دهند.

چه رنگ زمختی ست این رنگ قرمز....سفید....سبز...وقتی بادروغ به رنگ خون جوانان "شهیدان تا دیروز زنده"! در می اید...

سردم این لعنتی !! بیرق سیاه خود را تا کی می خواهد بر سر منارهای بی ندا  بکوبد...

کنار جادها رنگ می ریزند و کنار صداها پاهایشان را لم می دهند...انگار بادراز گوشهای زنگوله دار طرفند!!...

سردم باروت شقایق را بر سر هردم بیلی سوار می کنند و تارک بی شفق ساربان سرد لحظه ها را در خیانت اعظم  به سلاله می کشند...از دست این ژ فتنه ها که الم را به جان امی خاسران هدیه می دهد...

اخ که دلم چقدر می خواهد فریاد بزند...نه بخاطر هیچکس....بلکه به خاطر هبوط...

هبوط رنگها...هبوط دستها....هبوط عدل...هبوط باران....هبوط احساس...هبوط درفشها...هبوط قدیسه ها...هبوط رای ها...هبوط صداقت...و بالاتر از همه هبوط دین....هبوط خدا...

 

و بیاد هبوط دکتر میوفتم...صفحه اش یادم نیست...اصلا در این هردم بیلی صفحه کیلو چند!!...در یکی از همان صفحه های سبز که گل گاو زبان اشوب دلپیچه درونم شد نوشته بود ومن خواندم و اینجا زمزمه می کنم که:

هابیل که جوان و ناکام مرد قابیل کشتش و اینها که خودشان را ادمیزاد می خوانند همگی بچه های قابیل پست و قاتل و منفور خدا و ادمند...

درست است که ظاهرا همه فرشتگان مطیع و منقاد خداوند خدایند و برای او کار می کنند: اما پنهانی دست همه شان در دست شیطان است...

 

همیشه بیاد هبوط از خودم میپرسیدم ئکه چرا علی چهار هزار خر مقدس و حافظ قران و شب زنده دار صائم الدهر و قائم الیل را در نهروان به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد و سرشان را از تنه شان جدا میکند...انگار این روزها دارم به جوابم میرسم...

اخ کجایی علی...کجایی؟؟

کجایی فرزند علی...کجایی؟؟...لعنت به این جمعه ها که نمیایی...و لعنت به این اتشها که می سوزاند قلب های هر ازاد ه ای را...

 

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱:از دست این بوروکراسی اینترنتی!

پ.ن۲:امروز با دیدن یک نفر پشت رل!! بسی خجالت کشیدم و تصمیم بر کنار گذاشتن تنبلی گذاشتم تا دیگر دو دست در بالا و دو پا در زمین نباشم!!

+ نوشته شده در  2009/6/29ساعت 20:29  توسط شکلات سنگی!!  | 

انا لله و انا علیه راجعون...

صدای عدالت

نمی خواستم بنویسم

اما باید می نوشتم!!

هول و هوش سال ۷۸ بود...اره همون موقعها بود زیاد سنم قد نمی داد اما شنیدم که کوی دانشگاه تهران...

بعدها شنیدم که حتی یه پاسدار که از قضا رشتی بود تو نزدیکی دانشگاه در یه محلی ۳ روز تمام با ارپیچی مخفی شده بود تا...

از دست این سال ۷۸ که دست بردار نبود...یه فرمانده سپاه وقتی تو لیست جامعه رو حانیت مبارز برای مجلس ششم عکس جناب احمدی نژاد رو میبینه میگه این اقا قراره رییس جمهور ایران بشه...اوم موقعهام مغزم قد نمی داد...

سال ۸۴ وقتی اولین فیلم تبلیغاتی شهردار تهران پخش شد...

۳ تیر وقتی ۱۷ میلیون رای برای احمدی نژاد بیرون اومد...

و سال ۸۸ شد...سالی که داشت سبز میشد...

اما به جای موج سبز برای اولین بار احساس کردم کتابهای تاریخ احمد کسروی ای که خوندم به یه دردی خورد...انگار تاریخ مشروطه داشت تکرار میشد البته به شکل بروزش!! به جای حبل المتین کیهان...به جای(بگذریم!!)...

۲۳ خرداد شد روز کودتا...دها نفر از سران ا صلاحات دستگیر شدن....تلفنها ساعاتی در تهران قطع شد...سایتها اصلاح طلبها فیلتر...تلفن همراه و اس ام اس هم که...

از اینجا به بعد داستان نقل به مزمون از دوستان دانشگاهیم هست:

ساعت ۲ شب بالاخره موبایلا وصل میشه و با تماسی که دانشجوهای خوابگاهی باهم میگیرن قرار بر کنسل کردن امتحانات میزارن...و صبح روز بعدش با پاره کردن و سوزوندن  ورقها که از دانشگاه تهران شروع شد امتحانا کنسل شد...

دانشجوها یه عدهای به خیابون ریختن...

عده ای در درون دانشگاه توسط یگانهای ویژه محاصره شدن(منظور از دانشگاه:دانشگاهای تهران-شریف- خواجه نصیر و...)

اما همانطور که کاملا مشهود بود که داستان بومی کردن دولت مهرپرور که از سال گذشته شروع شده جز برهم زدن خانه های فساد سیاسی!! یعنی خوابگاها نبود هنوز طول میکشه تا پاک سازی کامل بشه...

شب به خوابگاها اعلام میکنن(خوابگاه دانشگاهایی که دانشجوها شلوغ کردن) می خان حمله بکنن...

بچه ها با داغ کردن روغن و اب خودشون رو برای مقابله اماده میکنن!!...

اما ...

به دانشگاه تهران حمله میشه...ابتدا یگان ویژه و ۲۵۰ دانشجو که جلودار بقیه بودن دستگیر میشن(که هنوز مفقودالاٍثر هستند) سپس لباس شخصیهایی به نام گروه فشار شروع به حمله کردن میکنن...

این افراد فقط دانشجو ها رو میزنند....

اما...

در پشت این افراد کسانی هستند به عنوان گروه سوم که دوستانم می گن یسه چیزی تو مایه های هرکول...همراه با اصلحه و تجهیزات....قصد این افراد فقط کشتنه...

گفته میشه این افراد ۲۱ نفر رو کشتند و زخمی شدند...

یکی از دوستانم که الان از نظر روحی دچار مشکله ۶ نفر از دوستاش جلوی چشماش کشته یا زخمی شده...یکی از نحوه ی کشتنها رو اینگونه برای من نقل کرد:

از طبق دوم انداختنش پایین...مرده بود...اما باز بهش حمله کردن و جسد مردش رو میزدن و...

وقتی پرسیدم اون اب جوشا و روغنا چی شد گفت:

خودمون رو واسه همه چی اماده کرده بودیم اما نامردا همزمان به خوابگاه دخترام حمله کردن و وقتی به ما خبر دادن یه عده رف۶تن به کمک اونا که دیگه همه چی بهم خورد(تعدادی از دخترهام با همین شدت کشته شدند)

خیلی تلخ بود و احساسی...من اصلا به تقلب وحشتناکی که تو انتخابات شد کار ندارم...اما این که برای رسیدن به قدرت مردم بازیچه شدن دردناکه....این که جوونامون اینگونه پر پر میشن وحشتناکه...

این جنگ قدرته...جنگ قدرتی که عده ی زیادی بازیچه شدن

جالب اینجاست یکی از دوستام که تو دانشگاه ازاد قزوین زنگ زده و بهم میگه:امروز ما اعتراض کردیم رییس دانشگاه که دید داره شعار میدیم علیه احمدی نژاد اتوبوسای دانشگاه رو بصورت رایگان در اختیارمون گذاشت تا به مناطق مختلف شهر بریم و شلوغ بندازیم...(احتمالا ربط این مسئله رو میشه به اقای هاشمی پیدا کرد!!)

ميرحسين در جمع ميليونها حامي

اتفاقات عجیب غریبی داره میوفته امروز صبحم شنیدم محمد علی ابطحی رو دستگیر کردن تو شهر من یعنی رشتم میگن دیروز تو فلکه گاز یک نفر مرده...هر شب دها موتور و جوونهای چاقو بدست لرزه به جون ادم میندازن...

خدا بداد مردم بی گناه برسه...هر چند که هنوز میر حسین مردم رو تنها نزاشته و بیشتر از همه داره تلاش میکنه جای شکرش باقیه...

پ.ن:امروز وقتی داشتم می رفتم دانشگاه "اتوبوس دانشگاه رو نگه داشتن دونه دونه کارت دانشجویی خواستن و گیردادن!! ادمای عجیب غریبی ام امروز روئیت کردم!!

 

 

+ نوشته شده در  2009/6/16ساعت 12:55  توسط شکلات سنگی!!  | 

موج سبز...

روز اول فرجه اصلا حس درس نمیاد...کمی فکر می کنم که امروزم رو. می خام چطوری بگزرونم

معمولا من عادت دارم همیشه تو بهبوحه انتخابات یه جامعه اماری از مردم تهیه کنم و ببینم که رای دست کیه یا اصلا کی به کیه!!

دیروز هم دقیقا همین تصمیم رو گرفتم و ساعتها در نقاط مختلف شهر دور میزدم...از به قولی بالای شهر تا پایین شهر...جایی نموند که گس نکرده باشم....به مغازها یا پشت ماشینا یا انتنشون اگه نگاه کنی میتونه حدودی بهت دبگه فعلا شهر دست کیه....رو بعضی ماشینا عکسای مهندس رو زدن رو بعضی دیگه عکسای رییس جمهور محترم فعلی رو...سعی می کنم سر دکه روزنامه فروشیا بیاستنم و به بحثا خوب گوش بدم یه پیر مرد میگه(یه عمر ما این حرفا رو زدیم بهمون گفتن ضد انقلاب الان خودشون...) و یا اینکه ببینم کی بیشتر چه روزنامه ای رو می خره...یا هی بی خودی سوار تاکسی میشم و با یه شیطنتی یه بحث داغ راه مینداختم تا مزه دهن مردم رو بفهمم....هر چی به سمت بالای شهر میری تعداد ادمایی که دستبند سبز پیراهن سبز روپوش سبز پوشیدن بیشتر میشه...

و هر چی پایین تر میری بر عکسش رو میبینی...یه پارچه فروشی رو میبینم که پارچه های سبزش رو گذاشته جلو و از یه توپ از پارچه هاش مجانی به حالت دستبند به مردم میده....کمی جلوتر به ستاد بزرگ و مردمی!! رییس جمهور عزیز فعلی می رسم و دستبندهایی که بین مردم پخش میشه با رنگ پرچم ایران بریده شده و تولید شده با اندازهای مختلف(البته اقای احمدی نژاد خودشون که هیچ هزینه ای نمی کنن!!!) پخش می کنن و یه نفر داره سخنرانی میکنه و میگه(کسی که نمیتونه حرف بزنه می خاد رییس جمهور بشه...) کمی که دقت کردم دیدم بعله!! ایشون دکترX هستن از اقوام درجه اول بنده!! یک لحظه دلم می خاست اونجا بگم این اقا باجناق فرماندار رشته....ارث خواهر وهزار تا جنایت اسلامی!! کرده اما گفتم فامیله...زشته!!


کمی جلوتر ستاد میر حسین کلی جووون  توش نیشستن و اهنگ ایران سبز تتلو!! رو که برای میر حسین خونده با چندین باند گذاشتن...

خودمونيم رنگ سبز شد رنگ سال...از بوتيكا گرفته تا حتي مغازهاي لباس زير تو ويترينشون لوازمشون رو به رنگ سبز گذاشتن!!

از ماشین سوار شدنامم که جای خود دارد...یه بار که سوار تاکسی شدم راننده داشت شاخ در می اورد از این همه دزدی و میگفت اینا چطور از رییس جمهور تا کروبی و هاشمی اینقدر میدزدن و بعد امثال من...2 تا مسافر پشتی رو من هم تایید کردیم و مجموعا میر حسین رو انتخاب!!

البته وقتی سوار یه ماشین دیگه شدم کنار کسی نشسته بودم که شباهت عجیبی با احمدی نژاد!! داشت و من هم با باز کردن یه روزنامه طرفدار موسوی جلوش(یاس نو) که روش عکس بزرگ خانم دکتر رهنورد خرده بود اینگار به جونش اتیش ریختم و ایشون با این جمله بحث رو اغاز کرد که:نمی دونم کروبی با این زنه چه برنامه ای داره ازش حمایت کرد اینطوری...

و من هم فقط نگاش کردم...

بعد مناظره دیشب میر حسین شهر شلوغ شده بود و یه سری ریخته بودن بیرون تو خیابونا که نیروی اتظامی حسابی از خجالت مردم در اومده!! ....البته قافل از اینکه امشب جناب دکتر عوام فریب داره براشون حسابی...شنیدم ستادای احمدی نژاد تو کرج وقتی جوونا ستاد احمدی عکسای احمدی نژاد رو داره پخش میکنن میگن...عکس رو ببین به میر حسین رای بده!!

همین الانم تو خبر گذاریهام خوندم که بر خلاف قاعده قرعه کشی به جناب دکتر محمود اجازه دادن تا تو صدا و سیما چهارشنبه شب یک ساعت ونیم بدون حضور هیچ رقیبی از خودش دفاع کنه!!

این در حالیه که دیشب بعد پایان بر نامه میر حسین عوامل صدا و سیما به صورت فیزیکی به میر حسین حمله کردن و... 

تو یکی از شهرای کوچیک اطراف رشتم جناب فرماندار دستور داده هر کی از کارمندا بره تو ستادای کروبی و موسوی بعد انتخابات خودش ساکش رو جمع کنه بره بیرون و مردمم ترسیدن...

بنظر من تو رشت ارا  تقریبا  به نفع میر حسین ...اما تنها راه پیروزی میر حسین اینه که ارا خاموش روز انتخابات برن و رای بدن وگرنه سیاهترین دوران تاریخ ایران با به قدرت رسیدن حجتیه ای ها رقم می خوره...کسانی که حتی بعد انقلاب به مساجد حمله می کردن تا اسم امام حسن رو از سنگ های تزیینی مساجد حذف کنن چون اعتقاد داشتن امام حسن سازش کرده و جز ائمه نیست...

میر حسین دیشب از واژه ای به نام  نقشه مار اسم برد که منظورش نفهمیدم بعدش پدرم گفت داستان اینه که(فردی تحصیلکرده به روستا میاد ولی مولا روستا میگه که سوادش از اون بیشتره بعدش تصمیم میگرن تا بینشون مسابقه بزارن و تمام مردم بد بخت روستارو جمع می کنن و به این دو نفر میگن بنویسید مار...فرد تحصیلکرده مینویسه مار اما مولا عکس مار رو میکشه...بعد میگن کدوم یکی مار مردم میگن اونی که مولا کشیده و...)

نمی دونم از موج سبز تو شهر شما چه خبره اما امیدوارم که سبز باشه و سبز بمونه...

اینم یک عدد نثر :

 

کنار همه گلهای اطلسی

کنار همه شقایق های بی بو و لعنتی

سواره - روروئک بازی می کنم

ودر باران نوازش عاشقانه اسمان

فریادها را بی حیا در بوق و کرنا می زنم

اما انگار صدایم از ته چاه علی صدر بیرون می اید!!

من از خودم تا کجای خنکای گهوارها باید سکوت کنم

تا کجا باید دیوانه بمانم و تا کجا باید سوار اسب های بی رخش خواهش شوم

از دست این هفت اسمان ارام به فغان امد ه ام

ودر سبز بی نهایت

صدای غار غار و جیر جیره پرند های جلی بی غیرت را خلط مبحث می کنم

باز صد رحمت که کنار گذر نغمه ها خودم را جا می گزارم

و فیلتر زندگی را به کوری چشم تودهای بیرنگ هوا قط می زنم

من در تلالو افسانه سرنای شهریار را می دزدم

و سیم خاردار صبحانه را بدون تخم مرغ عسلي میشکنم

کمی هم ان دور دورها یواشکی(به دور از چشم نامحرم!!)

بارش خانه های نقره کوب را تمنا می کنم

چقدر سرد و شط است این روزها

و چقدر چند مجهولی بی معنی شد ه ام

و چقدر علامت سوال می بینم

و چقدر علامت تعجب دسته دار

و چقدر کفشهایی که هی جفت می شوند

و پلک دلهایی که چشم بسته اتل متل بازی می کنند

در این هاگیر واگیرـ قمار گیسوان پریشانی ام

صدای ممتد اوار رادیکال سئوالات ذهنم را به عدد  X تقسيم مي كنم

و برف زمستان سال پيش را بر دفتر چرك نويس وجدانم نقاشي

دلم مي خواهد شلوار جينم را تا زانو بالا بزنم

 و در اسمان رويا كوير را كمي در اغوش بگيرم

وتق تق درـ  گوته را بزنم ودرـ  تو را

ويقه تان را بگيرم كه چرا اينقدر فلسفي و با معني...

امان از اين كز

امان از اين كوچ

امان از اين گم

امان از اين گمان

امان از اين من...

امان از اين سياه چاله ها كه به اندازه لايه اوزون تكه تكه اند

وامان از اين نفس هاي اخر و بريده ام...امان...

پ.ن۱:يك يا حسين تا مير حسين...

پ.ن۲:نامه سرگشاده و افشاگرانه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی خطاب به محمود احمدی نژاد در ادامه مطلب...حتما بخونيد

پ.ن۳:تا بعد امتحانات حس اپيدن نمياد...پس فعلا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/6/8ساعت 16:55  توسط شکلات سنگی!!  | 

نمی دونم!!

میره درست کنار ۳ کنج دیوار لم میده...درست همونجا...تا بتونه چوب خطای زغالی دیوار رو بهتر ببینه....فقط یک چوب خط زغالی رو دیوار مونده که روش خط نخورده....اونم یه خط کج...حالا دو تا پاهاش رو بهم نزدیک میکونه و میره تو فکر....به اینکه فردا نور رو میبینه....به اینکه...به اینکه فردا دوباره ادما رو میبینه...خسته شد از بس با موش ها و سوسک ها و سایش صحبت کرد...حالا یه دل پر داره و منتظرز تا فردا بشه....تا فردا بیاد...تا فردا....حالا چشماش رو میبینده و واسه خودش شروع میکنه به سبز شدن...به پرواز کردن....چشماش بستست و دلش هنوز میسوزه و فکرش پرواز میکنه....اما....اما....یهو فردا رو میبینه....یهو فردایی که قرار با دو پاها هم پای بقیه دو پاهایی بشه که با غرور فریاد میزنن همه انسانها با هم برابرند ولی برخی برابرترند!!  ....میترسه....احساس میکنه داشت غرق میشد و پرواز کردن فقط بهانه بود و دلش همچنان میسوزه....موهاش رو تو اغوشش میگیره...رسم زمونه رو کنار میزنه...همچنان... راستی کی قرار فردا بیاد...از دست این همچنانم خسته شده...حالا به سوراخ رو دیوار نگاه میکنه...دوست داره مثل اون سوسک سیاه بره تو دیوار...جزیی از همینجا بشه...حالا از سبز شدن میترسه...فردا میشه...زغال اخرم ذغالی میشه...اما اون نیست...نبود...نرفت...نمیره...

 

سلام!!(فکر کنم اولین باره که داره تو یه اپم میگم سلام!!)

وبلاگ زندگی جاریست... لطف کرده و من رو به یه بازی دعوت کرده و من هم دیدم بازی جلبیه انجامش دادم هر کی هم دوست داره به این بازی دعوتش می کنم...این بازی هر چیز نوستالژیکی که بنظرتان جالب است را بنویسید

چراغ خاموش:خیلیا میگن چراغ خاموش حرکت می کنم...یکم مرموز و در عین حال ساده ...همه چی رو تو خودم می ریزم......کار به کار به کار کسی ندارم...جز بعضی وقتا که بی خودی کنجکاویم گل میکنه(مثل این پسر خالم که الان کنارم نشسته هی داره چشم چرونی میکنه ببینه من چی مینویسم...ای بر چشم بد لعنت!!)
کوچه علی چپ:تو این کار استادم...هر وقت خودم رو بیشتر به خنگی میزنم یعنی بیشتر 2 زاریم افتاده و کلا یه چیم میشه....بعضی  وقتام اینقدر اینقدر طبیعی نقش بازی میکنم که خودمم باورم میشه...
30 نما:نه سینما ها ی ما 3 بعدین نه صدای دالبی دارن  نه هیچ کوفت و زهر مار دیگه ای...اما بجاش یک عدد ارمان دارن!!...به طور میانگین در 4 الی 6 سال اخیر 70% فیلمای سینما رو رفتم سال پیشم که کنکور داشتم هر هفته بعد قلم چی(البته تا قبل عید میرفتم 30 نما)حتی بعضی فیلما رو تا 3 بار...
جهش و پس گردنی: بنده در عمر طول و طویل خویش چون نیمه دومی بودم و به خاطر چند ماه ناقابل باید یک سال دیر تر میرفتم مدرسه با یک کلک رشتی! جهش  زدم و و یک سال زودتر رفتم مدرسه...اما خدا خوب گفته و مکر ومکر الله کارش با خودمه!...و سر کنکور یک عدد پس گردنی ابدار نثارم کرد که هنوز جاش مونده و بنده یک سال از عمر طاقت فرسای خودم رو در پشت سد بی صاحاب کنکور هدر دادم!!
پرسپولیس:الان داشتم فکر می کردم اخرین باری که از خوشحالی اشک ریختم کی بود یادم افتاد برای قهرمانی پرسپولیس تو سال پیش بود و من هم  تو  بحبوهه کنکور استرس فوتبال داشتم...همیشه خیلسی 6 اتیشه بودم...تا الانم 3 تا مطلب از من تو روزنامه های ورزشی)خبر ورزشی و ژیروزی) چاژ شده!!
سیاست:الان دقیقا م میدونم چه خط مشی هایی  ...من تو یه خانواده 2 گانه از نظر سیاست و بزرگ شدم... یادم دور قبل ۷ روز هفته اخر رواسه این معین بی خاصیت یه لحظه ام نخابیدم تو این ستاد اون ستاد بودم!!(الان سعی می کنم کمتر جو گیر شم)...تاز گیام یه نسبت با امام خمینی پیدا کردم!! میشم  پسر خاله زن نوه ی خواهر امام خمینی(چقدر نزدیک!!!!!)

کوه: یه خونه کوهستانی تو ارتفاع 1500 متری هست  که تابستونا چند روزی میرم اونجا(البته تو یه منطقه مسکونی) اونجا چیزای زیادی حس کردم از مار نیشداری که تو 1 متریت باشه از سگایی که بهت حمله میکنن...تا وقتی با یه خوک روبرو میشی و... هیچوقت ام شبای مهتابی و شهاب سنگاش  از یادم نمیره...الان دیگه هر جک و جونوری بهم حمله کنه میدونم چجوری باهاش رفتار کنم!!
بچه گی: بچه گی...خیلی دلم برا بچه گی خودم میسوزه (اخی...حیوونکی!!)..من تو بچه گیم بزرگ شدم...خیلی از کارایی که الان نمیونم فکرشونم رو بکنم انجام دادم...والان با همه چی اینقدر پخته بر خورد میکنم که واسه دوستام غیر قابل درکه....یادمه هر وقت هر چی رو دوست داشتم امتحان کردم...
یخچال: یه یخچال و یه من...البته تو دوران نقاهت کنکور انقدر در این کارد خورده ریختم که ییهو مرداد ماه سال پش دیدم خر بیار و ارمان بارکن!! شدم 112 کیلو!!!!!!!!!!!!!!!!!1...اما در یک حرکت انتحاری الان رسیدم به 87 کیلو و همچنان در حال کاهش وزنم....)دقیقا الان 4 روزه ناهار نخوردم...یعنی کلا یه لیوان ابم به زور میخورم!!)

 

پ.ن۱:تورو خدا رای بدین...تو ادامه مطلب هم یه متن از محسن مخملباف گذاشتم که درباره علت حضور و حمایت از میر حسین موسوی...حتما بخونید لطفا

 

واقعا شورش رو در اوردن...اون از رسانه میلی با این برنامه های سخیف و احمقانش...اون از وزارت کشور که تعداد صندوقهای  سیار رو ده برابر کرد یهو(رو این صندوقها انچنان نمیشه نظارت داشت)...و در اقدامی جلب دولت با وضع قوانینی تبلیغات رو تو سطح شهر محدود کرد...پخش بن های ۵۰ هزار تومنی بین دانشجو و معلما و پرستارا...در اوردن امارهای عجیب و من در اوردی...حرفهای تکراری....خانم فاطمه رجبی از اعضای ستاد این رییس جمهور فعلی کشورمون رنگ سبز میر حسین رو رنگ لجن میخونه...و اقایی که تو تبریز(چون میر حسین تبریزی و رای بالایی تو اذربایجان داره) در حمایت از دولت ـباقر خان رو فردی لات و قمار باز قلمداد میکنه که سر قمار مرد تا اینطوری مردم اذری زبان از نظام دلگیرتر بشن و تو انتخابات شرکت نکنن....اتفاقات عجیبی داره میوفته...هدف این سیستم متحجر اینه تا مردم ما رو گدا بار بیاره...با فیلمهای مستهجن و بی سرو ته ایی که الان تو سینماهای ما اکران میشه و سانسور کتابها(در این نمایشگاه کتاب تهران یکی از مجموعه کتابهای سهراب سپهری به خاطر استفاده از کلمه<اندام!!> جمع شد!!... تا اطاق اندیشه افراد خاموش بشه...اما دل من خیلی روشنه...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/5/27ساعت 14:35  توسط شکلات سنگی!!  | 

مرگ...

به سمت راست نگاه می کنم و خطای ممتد وسط خیابون...

 گاهی کنارمه...گاهی همرام میاد....نمی دونم چرا تو وجب های نا مساوی زندگی هر وقت هوای دلم ابری میشه تنهام میزاره!!...گاهی پشتم جا میخوره...گاهی جلوم در میاد....بعضی وقتا هم قدمم میشه تا بهتر ببینتم....گاه بزرگ میشه تا ازم جدا شه...و گاهی هم کوتاه تا جا بمونه...

سلام میگم...کمی کنار میکشه....قدمهام رو اروم میکنم....صدای سکوتش رو داد میزنه....

جاش تو همین نقطه چیناست....

کنار نردها همرام میاد...جلوتر از من قدم بر میداره...نمی دونم چرا داره دنبالش میرم...حالا رو صندلی میشینم....اروم کنارم رو زمین معلق میمونه...نگاش میکنم...کمی لبخند میزنم...اما...نه ...منتظره....

 

کمی پنجره رو نگاه میکنم...مثل ذهنم ماتم زده و سرده...چه نگاه اعورانه ای...

دستاش رو کنار دستام حس میکنم....همراهیم میکنه تا صفحه ی فرم پیوند ایران-اهدا رو باز می کنم....

فرم رو پر می کنم...همه اعضا و نسوج قابل اهدا...حالا بهانه ای برای مردن دارم!!

بلند میشم...اما...اون هنوز رو زمین نشسته...مثل اینکه سایه منم دیگه حوصلم رو نداره...اخرین نگام رو بهش میکنم...روش رو بر می گردونه....انگار منتظره....چه سایه سردی....مثل خودم!

حالا پاهام رو زمین می کشم تا تو افتاب بدون تو صدای دلم رو نشنوم....من موندم و خودم...انگار میدونست دیگه چیزی باقی نمونده تا با این ذهن خسته...

راستی اگه این ذهنه خسته کار دستم بده اعضای این بدن سرد می خواد به کی برسه!؟...بیچاره اون...

مرگ رو تا اینه خاطره بر عکس می کنم....میشه عکس من...میشه افتاب...میشه گرم!!...انهم بدون تبصره و بند ۴ اوین!...ازادی و بدون قبر پرواز کردن چقدر شیرین...

از مرگ واژه می سازم تا کنار گذر نگاها جا بزارم....

تولد رو تو همین کلمه ها می بینم...

نمی دانم خدای دل...روحم چه رنگیست...اما...اما می خواهم پس از مرگ نقطه چین شوم...تا میان همین واژها نفس بکشم!!

اه خدای من...برگهایت را می شمارم که در  اسمان با تسبیحت می رقصند....می خواهم کمی پرواز کنم...کمی....اول به دنده لج میوفتم و میگویم:مگر من سردتر از دانه های برفت نیستم....پس چرا انها میتوانند ومن نه....

اما یاد سفیدی دلشان میوفتم و دل داروگ گونه خویش که قاصدش در دل تاریکی کنج عزلت گزیده!!

راستی اگر دانه برف سیاه بود...و من ان  می شدم....بر سر که فرود می امدم!؟

کمی کنار می کشم....کمی کز می کنم....صدایی می شنوم...امانه سراب است...

اه...بوی قرمه سبزی لعنتی دانشگاه وسط این خیابان هم دست از سرم نمی کند!!

کمی ارامش نبودن را زجه میزنم....دیگر نمی خواهم با زندگی لی لی کنم...بلکه می خواه لی لی کنان زندگی کنم...

هنوز گرمای افتاب و صداهای ممتد بوق ماشینها میاد...تنه میزنم و طعنه میشنوم...کمی می ایستم...سرم را بر می گردانم...

اه صدا...اه ناله...اه نقطه چینها...اه حرفها...اه دانه برف...اه صدای بوق...اه روزنامه های صبح...اه روزنامه های عصر...اه صفحه حوادث...هنوز اخرین جملاتش یادم هست...(من از ۴ سالگی  زندگی ام را با رنگها تقسیم کرده بودم در استانه ۱۷ سالگی انها را گم کردم.سرخ کبود را به جای لاجوردی گرفتم و جای اسمانی خاکستری پاشیدم من رنگها را گم کردم و اینک تنها چهرهای که هر روز در برابرم دیده می گشاید دیوار.....)...اما  او اعدام شد تا خاکستری تیره شود...تا حرفهایش بغض شود...و باز هم کلمه ی مزبور بی خیال.... 

نمی دونم...نه...می دانم که نمی دونم...نه ...می دانم که نمی دانم....

اری...حرفهایم تب دارد...اما او منتظر است...همانجا روی زمین....باید بروم...

 

 

سوار برگ های نیلوفرین نگاهت

و پژواک صامت بی سرانجامت

جاده ای را می نگرم به ردای تمام بارانت

و خاطری که سرد شد در غم یادت

اری...می توان نقش بود و بست

اری...می توان سرد بود و مست

اری...می توان نه بود و هست

ودر کنار همین انگشت بی سر انجام شست

کمی به اسپرسوی حقیقت نشست

همینجا...اری کنار همین قافیه های غرق در لذت

کمی در ارتداد ثانیه ها  بیشتر نشست

حالا از دست تکرار این <ت> های دسته دار

می شوم اویزان درهای دار و ندار

و امروز گنه می کنم و می زنم در کنار

نبینید مرا.که هستم بی اختیار

سوار قاصدک رفتم از این دیار

خداحافظ  ای <ر> های بی نگار...

 

پ.ن۱:می دونم خیلی از دوستان عضون اما اگه کسی خواست میتونه از طریق این ادرس عضو بشه:http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

پ.ن۲:ادم چیزایی رو که می خاد پیدا نمیکنه و چیزهایی رو که نمی خاد ییهو جلو پاش سبز میشه این عادت تکراری تو نمایشگاه کتاب امسالم دست از سرم بر نداشت...ولو به اجبار!

پ.ن۳:نمی دونم چرا بعضی از این پیکان البالویی ای ۵۷ تا یه چنجر میزارن و ۲ تا اهنگ ساسی منقل!! فکر میکنن ماکسیمایی -سانتافه ای- کوفتی زهرماری هستن با فلانتا سر عت میان بعد نمیگن نمیتونن ترمز کنن میزنن یه نفر رو شلقم اب پز میکنن!!

پ.ن۴:خرداد ماه ترانه سرایی ماست... تا بهار شاید! یک زمستان باقیست...میر حسین موسوی امید سبز ایران شاید...البته شاید شاید و شاید!!...

+ نوشته شده در  2009/5/9ساعت 17:5  توسط شکلات سنگی!!  | 

تاکسی...

چیک چیک قطرات بارون میاد ومن منتظر تاکسی...کم کم داره غروب میشه....خوش بحال این غروب که حتی میتونه تو بهار پاییزی باشه و سرد ...بدون اینکه حراجی صورتکای این دنیا رو قرق کنه و هر روز به خودش رنگ و لعاب تازه ای بده....زیب کافشنم رو کمی میدم بالا و انگشت اشارم رو به سمت مستقیم نشونه میرم.....یاد اون دو تا خط موازی میوفتم که همیشه دوست داشتم بدونم کجا بهم میرسن..بالاخره یه تاکسی ترمز میزنه...اروم درش رو باز میکنم....۱ اقا جلو نشسته و یه خانم عقب...میشینم و خودم رو جم میکنم...صدای رادیو یکم روشنه....صدای مهران دوستی از رادیو میاد...اخ چقدر صدای پر انرژیش رو دوست دارم...میرم تو خودم...دوست دارم چشام رو ببندم و کمی دور بشم از این ابر و گرفتگی ها...از اکسیپیتال و اکسسوری و ابدوسنس و میلانسفال و...یکم از این ادمای تکراری....از این حس بد....ساعت و نگاه می کنم....خوشحالی مردمو رو میبینم و لبخند تلخی میزنم....اخ چقدر این روزا همه چی بده...چقدر دنیا گرده....چرا بالا چشم همه ابروی و زیر پا اابروشون!!...تو خودمم که احساس کردم ماشین وایستاد...دیدم در باز شد و یه خانم می خاد بشینه ...طبق عادت معمول پیاده شدم و مجددا نشستم...چاقیم بد دردیه...مخصوصا اگه ۳ نفر ادم نسبتا چاق تو ته پراید بشینن...یه لحظه احساس کردم اینقدر داره بهم فشار وارد میشه که بزودی پرت از ماشین شوت شم بیرون....اااااااااه...نمی زارن ادم یه خرده تو خودش باشه....صدای رادیو هنوز میاد و صدای مهران دوستی...راننده نگاهی تو اینه میکنه....سنش ۵۰-۶۰ میزنه...گردهای پیری تو وجناتش مشخصه...چهره مهربون و گرفته ای داره و در عین حال دوس داشتنی...دستم و تو جیبم میکنم تا پولو بدم...راننده اروم به عکس روزنامه مرد که جلو نشسته با زبان رشتی میگه:یه خرده مردم تکون بخورن رای میاره....ادم خوبیه...والا...من می خوام یه نیشخندی بزنم....اما انگار ....

.پشت چراغ قرمز وای میسته...۶۵...۶۴...۶۳...ااه از دست این ثانیه ها....از دست این زندگی نمور و طفیلی....سنش ۷ الی ۸ سال میزنه...اسفند داره و تو یه دستش چند تا ادامس....شیشه راننده رو میزنه....۳...۲...۱...ماشین میره...چشمام رو میبندم و به اسمون رویا هام نگاه می کنم....پسر ک رو میبنینم که هر شب رو بوم دل سادگی و با خز خز نگاش دوش به دوش زندگی با ستاره اسمونش بی حیا صحبت می کنه....بین اون همه ستاره فقط به اون ستاره ای که همیشه سمت چپ خیره میشه....سالهاست این کار رو میکنه و تو رویاهاش ازش یه همدم می سازه تا کمی از سختی روزاش بگه....بعضی وقتا از خودش می پرسه اصلا  کسی صدام رو میشنوه....اهای.....بعضی وقتا به بهانه خودش  از دست ستاره خسته میشه....امشب دیگه می خاد حرف اخرش رو بهش بزنه....اگه تو هستی اگه تو صدام رو میشنوی....پس...پس بیا پایین خودت رو بهم نشون بده....

امشب میشه....اسمون تاریک و پسر بچه منتظر ستاره میمونه...اما...انگار ستارش که همیشه سمت چپ بود تو اون همه ستاره گم شد....شبها تا صبح به اسمون خیره شد....اما دیگه انگار ستاره ای در کار نیست...چشمک بقیه ستارها رو هم نمیبینه...اون فقط ستاره خودش رو  می خواد.....دیگه نمی تونه واسه هیچکی حرف بزنه...کز میکنه و زار زار....مرسی اقا پیاده میشم....صدای مردی که جلو نشسته من و از خودم بیرون میاره....چشام و وا می کنم میبینم دو نفر کناریم پیاده شدن ومن باز همونجوری خودم چسبوندم به در و راننده من و چپ چپ نگاه می کنه....پول میدم بهش و بجای بفرمایید میگم سلام...نه دیگه مطمئن شده من حسابی خل و چلم...صدای رادیو رو قطع میکنه...نگاش سنگینه و من ترجیح میدم این چند قدم رو پیاده برم تا یکی منو اینجوری نگاه کنه...مرسی اقا پیاده میشم....بقیه پولم نمیده و منم به رخش نمیارم!!...در رو میبیندم...می خام به ستاره فکر کنم که ییهو یه ماشین از کنارم رد میشه و منم میشم عینهو این کارکترای تبلیغات مربوط به پودر لباسشویی که از سر تا پام گل و چل میشه....و الان به این افتضاحی که سر تا پام و گرفته فکر می کنم و اینکه الان باید با صدای بلند داد بزنم ...اااای ....اما اخرش نفهمیدم که....اصلا بی خیال ستاره و پسر بچه و کوفت و زهر مار!!...اقا دربست!!؟...

پ.ن۱قهرمان شدن استقلال...رو تبریک می گم اما امیدوارم دیگه تکرار نشه!!

پ.ن۲:ادامه مشوشات ذهنیم رو تو ادامه مطلب بخونید لطفا...راستش این قسمت دومش رو خیلی دوست دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/4/30ساعت 11:4  توسط شکلات سنگی!!  | 

کمی خیلی نمی دانم!!!

 

 

 

 دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

 

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

عرفان نظر آهاری

 

تیک تاک....زیر و زبر...تضاد و ترادف...بازی واژها در سر انگشت بی انتهای یورتمه سواری دو پا های بی سرانجام...کنار گذر فلان نگاه...تیاطر بازی درخت کنار خونه دختر همسایه....صدای اروم چشمه کوهای اونور کویر....شیرجه زدن تو اغوش ماسه های خیس ساحل همینجا...بغض کردن برای باریدن...نگاه به تکه نانی که در زیر پای ما انسانها تسبیح خدا می گه.... و نعمتی که گم شده  در تلاطم این همه سواری ما پیادها...کمی هستم...کمی نیستی...کمی روشنم کمی تاریکی... همین کلمه های بی معنی...نقطه های بی امتداد...تق تق...اوهوم...سلاااام...

نه..... انگار ذهنها همه در اشفتگی خود خوابید ه اند...تو هم خوابید ه ای؟؟....پس کجایی ؟!...اوهوی با توئم ...با تو....اسمت چیست؟....اسمت چه بود؟...سر در کدام  کوچه دیدمت...کجا خواندمت...کجا احساس کردمت....در داستانها می گویند باید نوازشت کرد....باید بهای با تو بودن را با همه سختیهایش تحمل کرد...اهاااااای لعنتی...خسته شد ه ام در خودم...شاید نمی توانم....شاید حقم نبود...نمی دانم حالا در کلمه ها زاد و ولد می کنم...بی خود از خود...شاید دروغ بودم...دروغی که خودم حالا باور میکنم که دروغم....خند های بی صدای و عشوهای پنهانیت را برخم کشیدی...نگفتی قرار است روزی همرنگ ان روزی شویم که گویند عروسی شغال هاست.......در چشمانم نگاه نکن....الف را در پی تو تا ۱۰۰ عقب عقب شمردم و رسیدم به ی بی کلاه... از ملکوت پارچه سبزی می گیرم تبرک می کنم و به دور ان درخت کنار گذر خانه همسایه می بندم....و اشک های ندید ه ات  را زرورق می کنم به همان صدای ارامش بخش برگ پاییزی که با قدم هایم صدایشان بر روی دلم هکاکی میشد...می شود...اصلا هر چه می کشم از همین فعلهاست...از نکبت همین لال بازی های تو بی من...یا من بی تو...سودا یمان یکی بود...نیست...نمی دانم....راستی خونه خاله کدوم وره!؟...ای کاش انجا خاله خرسه منتظرم باشد تا با همان سنگ محبتش مرا از دست خاطر هایت ....حالت و اینده ات و شاید ایند هام راحت کند....یک قرار داد بلند مدت هم با کبابی فلان محله شهرم میبندم تا به همه ی گر به های خانه مادر بزرگه بدهد...چیه ترسیدی!!؟...نترس به همه می رسد....قول می دهم....این همه تو گفتی و من شنیدم حالا چند خط را من مینویسم تا بشنوی...کم کم دارد اسمت یادم میاید...زندگی...شایدم انسانیت....بعضی ها هم می گویند وجدان....شده ای عروس هزار داماد....اسمت هم از حافظه ام سر خرده است....بخند...اری بخند...پیر شد ه ام...نه؟

.

.

.

گاهی ادم دوست دارد تا کمی با خودش خلوت کند....فکر نمی کردم اینقدر پر حرفی کنم....هر کی یک جور ومن هم  این دنیا رو بهانه ای کردم تا مشو.شات یک ذهن شطرنجی را کمی بروز دهم

این شما و این هم مشوشات یک ذهن شطرنجی یا شطرنج بازی یک ذهن مشوش  با حضور من(armanm25) و من!! و یاهو مزنجر{البته برگردانده شده از فینگلیش به فارسی!!!}

tik-tak20:سلام 

                                                     
armanm25:سلام


tik-tak20:الووووو


armanm25:بله!!


tik-tak20:کسی صدام رو میشنوه


armanm25:من صداتون رو می خو نم


tik-tak20:شما؟


armanm25:من؟..شما گفتید سلام


tik-tak20:من؟ کی!!


armanm25:شما حالتون خوبه


tik-tak20:نه!!


armanm25:مطمئنید حالتون خوب نیست

 
tik-tak20:نه...شایدم خوب باشم


armanm25:بالاخره خوب هستین یانه


tik-tak20:به شما چه اصلا که من خوب هستم یا نه


armanm25:خیلی وقت بود مزاحم تلفنی....ببخشید اینترنتی نداشتم....جناب مزاحم!!


tik-tak20:نخیر شما مزاحم شدین...با شما کاری نداشتم...فقط می خواستم به داخلی  خدا  زنگ بزنم


armanm25:بله!!؟؟؟



tik-tak20:چرا مزخرف میگی


armanm25:وایستا ببینم


tik-tak20چی رو


armanm25:چی چی رو!!؟

tik-tak20اینکه واسه چی باید وایستین....نشسته راحتترها


armanm25:چی راحتتره


tik-tak20اهای فرانک اون پرگارت رو از سیم بردار...


armanm25:فرانک دیگه کیه


tik-tak20:اخ خدا لعنتت بکنه فرانک....

 


armanm25:ببخشید میشه منرو روشن کنید


tik-tak20:تو چی میگی دیگه...گوشی رو نگه دار تا بل رو صدا کنم اول کارم رو راه بندازه و سیم ارتباطیم رو با خدا وصل کنه بعدش به ادیسون می گم بیاد تو رو روشن کنه...شلوارت رو خیس نکن حالا!!


armanm25:نه مثه اینکه حسابی سر کارم


tik-tak20:چیکار میکنی؟


armanm25:کی؟...من؟...به شما چه


tik-tak20: خودت گفتی سر کاری مثل اینکه حال شما اصلا خوب نیستا

 

armanm25:حالم خیلیم خوبه...اما ۲ زاری شما مشکل داره

tik-tak20:نه بابا...اینجا تلفنا ۲ زاری نیست...خلی گرونه...اینجا تلفنا دلیه!!

راستی اونجا قیمت دل چنده!!؟

armanm25:دل خوش سیری چند!!

tik-tak20:پس ارزونه!!

 

armanm25:ارزون نیست نایابه!...راستی شما!؟

 

 

tik-tak20:گفتم که    می خواستم به خدا زنگ بزنم
tik-tak20: و باخدا یه خرده درد و دل کنم که ییهو این فرانک پرگارش رو فرو کرد تو  سیم اینجا خط تو خط شد اشتباهی افتاد رو خط شما....

 

armanm2۵:فرانک...فرانک کیه!؟


tik-tak20:جناب دکتر فرانک نتر


armanm25:خودتی!!


tik-tak20:من کی ام؟


armanm25:بازم خودتی


tik-tak20:نه ولی من ا.م هستم و خودتی نیستم


اtik-tak20:ی وای


armanm25:چی شد؟


tik-tak20:فکر کنم عطار داره از خواب بلند میشه


armanm25:کی؟


tik-tak20:عطار این شبا زیاده روی میکنه روزا تا لنگ ظهر میخوابه....الانم که بلند میشه هی میره دنبال حوریا...دیشب حوری نظامی رو تور زد!!!!....اما با اون همه بلا که سر فرهاد و خسرو اورد هر بلایی بیاد سرش حقشه!!


armanm25:میگم تو امشب قرص اکس تازی ای شیشه ای کوفتی چیزی نخوردی


tik-tak20:کی؟من؟

armanm25:بله جنابعالی

 

tik-tak20:اینا که گفتی چین ....وایستا از موتزارت می پرسم الان


armanm25:موتزااااااارت!!؟؟؟


tik-tak20:اره جون تو پسر خوبی بود...این عطار اینقدر زیر پاش نیشست که  از راه بدرش کرد


armanm25:راستی اونجا شما داره زندگی می کنین واقعا؟


tik-tak20:مگه شما چیکار می کنی


armanm25:کی من!؟


tik-tak20:بله شما


armanm25:من....نمی دونم!!


tik-tak20:مگه میشه


armanm25:چی اینکه نمی دونم


tik-tak20:نه اینکه نمی دونی که داره زندگی می کنی یا نه


armanm25:خواب اینکه همون نمی دونم شد


tik-tak20:نه این خیلی فزق میکنه...نمی دونم با اینکه زندگی نمی کنم


armanm25:اینکه نمی دونم با اینکه داره زندگی می کنم یا نه چه فرقی می کنه


armanm25:اصلا به شما چه که می دونم یا نمی دونم


tik-tak20:به من هیچ ربطی نداره که نمی دونی که داره زندگی میکنی یا داره زندگی میکنی یا نه....اما به خودت دروغ نگو که می دونی یا نمی دونم

armanm25:دروغ راستی....اونجا که شما هستید کجاست!!

tik-tak20:خواب دیر شد من دیگه باید برم


armanm25:کجا؟

tik-tak20:...اخه  خیلی دلم تنگه ....میترسم دوباره این فرانک کار دستم بده...فقط یه سئوال بپرسم....حال و احوال دنیا رو به راه!؟


armanm25:من دنیا رو نمی شناسشم!!....اولین باره اسمش رو شنیدم چرا واسه بچه مردم حرف در می ارین!!


tik-tak20:بچه مردم دیگه کیه!؟


armanm25:شا های قاجار!!....منظورم اینه که ....اصلا بی خیال....گفتم که دنیا رو نمی شناسم...گیر دادیا


tik-tak20:گیر دادم!؟ به چی!!


armanm25:دیگه داره حوصلم رو سر میبریا...میزنم حذفت می کنم


tik-tak20:حذفم می کنی...من فقط می خام بدونم چه اتفاقی تو دنیات...تو جهان داره میوفته


armanm25:خواب میمردی از اول بگی دنیا نه دنیا


tik-tak20:حالا  این دو تا چه ربطی به هم دارن


armanm25:ربطش به روز مادره!!


tik-tak20:اه....جدی اونجا الان روز مادره

 


armanm25:ای خدا به قول مهران مدیری مادرر جان!!


tik-tak20:مهران مدیری دیگه کیه....


armanm25:یه بازیگره


tik-tak20:یعنی بازیهای دنیارو میگردونه...مثل داداش ناپلئون ملعون!!


armanm25:نه...هنر پیشست...ای تو روح این اینترنت...


tik-tak20:پس یه روحه...عجب...


armanm25:پدر من عزیزمن بی خیال شو


tik-tak20:گفتی پدر میدونی یاد چی افتدم


armanm25:این که دیگه تصمیم گرفتی من رو سر کار نظاری و شرت رو کم کنی


tik-tak20:نه من اگه شر بودم الان  اینجا نبودم...یاد این شعر حسین پناهی افتادم که دیشب وقتی اینجا بود داشت زمزمه می کرد


 ما باید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم
به نقطه ای خیره مانده اند
برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران
         پدران
                 پدرانمان را ما باید دوست بداریم

 


armanm25:همین؟...باشه من بهت قول میدم روز پدر برا پدرم دمپایی مرغوب بگیرم...حالا ما رو بی خیال میشی!؟؟


tik-tak20: اه....چقدر سر و صدا میکنی
 

ادامه دارد...(اول کاملش رو گذاشته بودم اما خیلی طولانی شده بود..ادامش رو تو اپ بعدی می زارم...)


 

+ نوشته شده در  2009/4/21ساعت 10:41  توسط شکلات سنگی!!  | 

روزمر گی با طعم نون خامه ای...

کلمه ها در ستون بهم زده زندگی به دنبال کوچترین اتفاقات نام روزمرگی را یدک می کشند که در ستور بی محابای افقهای سر در گم این چند روزه ای که نام عمر را بر دوش دارند و کشان کشان در دریای بی تلاطم اتفاقات با مداد تراش خیر و شر خود را فاق میزنند گاه انقدر بی تفاوت دست دردست یکدیگر به سوری بی پایان میپردازند که المانها و نمادهای از هم گسیخته بشر ما را به فراموشی راهنمایی می کند....سر در گمی ممتد روزانه در فراسوی هفت خط بازیهای دنیا که هر رنگش  را بی نهایت خوانند چقدر در وجودمان رسوخ کرده...حالا یکبار سعی کنیم عینکی به ردای تمام عدسیهای همین دنیا بر نگاهمان بزنیم ودر کنار اسپرسوی واقعیت شهد یک اتفاق کوچک را به رنگ اسمان خراشهای برج نما!! تزیین کنیم....شاید اینبار کمی این ققنوس فراموشی دست از سر لجبازی های کودکانه و بی پایان بردارد...ولو برای لحظه ای با طعم طنز...متن زیر را بخوانید لطفا...همین و دیگر هیچ!!

 

 

يک نان خامه ای را تصور کن که دختری جذاب و کمی زیبا با دستان ظريف و انگشتان باريک و کشيده اش به تو تعارف کرده است. اما نه به همين آسانی ها.

يک مهمانی شلوغ و پلوغ را در نظر بگير البته با ميهمانانی سنگين و ساکت. جمع پر است از دختران و پسران جوان و البته تعدادی مردان و زنان مسن. به هر حال در ميان همه فقط آن يک نفر نظر تو را به خودش جلب کرده است. و اين در حالی است که هيچ يک از ميهمانان حتی متوجه حضور تو هم نشده اند.
روبروی تو مرد صاحبخانه ميزی گذاشته و زن صاحبخانه ظرفی پر از نان خامه ای.
هر بار که بر ترست از اثرات خامه ای شدن اطرف لبت و آبروريزی پيش ميهمان ها غلبه می کنی و دست دراز می کنی يکی از ميهمان ها شيرينی را بر می دارد و تو به پشتی گرم صندلی ات بر می گردی.ناگفته نماند که همین کار ساده را با یک شبیه سازی از فروداضطراری یک هواپیمای شخصی انجام می دهی. کاملا بی دلیل.
البته هنوز نيم نگاهی هم به دختر داری.چند باری اين اتفاق می افتد تا بالاخره نان خامه ای ها تمام می شود.، پس ترجيح می دهی بهه جای فکر کردن به نان خامه ای و حسرت خوردن و ذکر مصيبت آنچه رفته است  فقط زل بزنی به دختر و برای خودت خيالبافی کنی.
در خيالات خودت غوطه ور هستی که می بينی دختر می آيد نزديکت با يک بسته نان خامه ای در دست. به تو تعارف می کند. تو هول می شوی...می مانی با دست برداری يا چنگال...چنگال نداری پس برای اينکه دختر معطل نماند دستت را می بری لابلای شيرينی ها...و در حاليکه با خودت فکر می کنی کوچکترينشان رابر دارم تا نگويند نخورده است....به اين هم فکر می کنی که واااي! يعنی او تمام اين مدت داشته تورا و ان حرکات احمقانه ات را درحين فرود های ناموفق به پشتی صندلی ات را ديده ؟...بالاخره نان خامه ای مورد نظر را بر می گزينی و در حاليکه حس می کنی چقدر همه جا گرم است و من چقدر املم که هنوز کتم را در نياورده ام(دقيقا در همين لحظه که اين فکر سراغت می آيد زير چشم ميهمان های ديگر را نيگاه می کنی و آررزوی قلبی ات اين است که خداقل يک نفر با کت نشسته باشد) و فقط تويی...و چون حس می کنی از بازی پيروز بيرون نيامده ای سعی می کنی حداقل اين مراسم شيرينی برداشتن را هر چه سريع تر تمام کنی...شيرينی اول توی جعبه وا می رود....سعی می کنی فقط حواست را روی کارت متمرکز کنی تا شيرينی بعدی را با دو انگشت اشاره و و سطی ات با ظريف ترين حرکت ممکن بر می داری...در همين لحظه ياد چيزی می افتی به نام زمان...با خودت شروع می کنی محاسبه به اينکه چند ثانيه است دختر همانطور انجا ايستاده و تو در حال محسابات و عمليات رياضی برای ربارگيری هستی. بنابراين سعی می کنی سرعتت را بيشتر کنی...و به هر ترتيبی هست نان خامه ای را از ديگر همنوعانش بر می گزينی و بلند می کنی و می بری به سمت دهانت.و..وووواااای...اين صدای پيرمردی است که اگر در درون تو خانه داشت حتما دست بر سر می کوبيد و صد جور ناسزا نثارت می کرد. پس سريع همان مسير را گرد می کنی تا شيرينی را بگذاری توی پيش دستی....اما نه....هر چه می گردی پيش دستی پيدا نمی کنی...باز سريع چشم می گردانی تا ببينی روی ميزهای ديگر و جلوی ميهمان های ديگر بشقابی چيزی هست يا نه...و باز فکر می کنی واقعا صاحبخانه به تو کمترین بهايی نداده و حتی جلويت پيش دستی نگذاشته...بنابراين به همان گوشه ی ميز چشم می دوزی و کار پیدا کردن مقصد بعدی شيرينی را تمام شده می انگاری. اما ناگهان یادت می افتد کوچکترین تشکری از دختر نکرده ای...بنابراین نگاهت را سعی می کنی از لبه ی میز بالا بکشی و در صورت دختر نگاه کنی و بگویی مرسی...که ناگهان فکرت می رود به آن سمت که شاید خیلی ناسیونالیست باشد پس بگویم ممنون بهتر است..نه ابله! ممنون هم عربی است...سپاسگذارم!...اما فکر می کند خیلی دهاتی و امل هستم...پس بهتر است فقط با یک حرکت دست و گونه و لبخند مختصر و بالا انداختن شانه ی راست کار را تمام کنم...اما نه..تمام فکر هایی را که می کنی رد می کنی..چچون درست در مسیر بالا آمدن نگاهت از لبه ی میز تا صورت دختر...چشم هایت روی دست دیگر دختر قفل می شود/دلت به حال او می سوزد که در تمام این مدت در یک دستش جعبه شیرینی را نگه داشته جلوی تو در دستش دیگرش پیش دستی را...بنابراین بهترین تصمیم را می گیری...و سعی می کنی دیگر به هیچ چیز فکر نکنی...پس بی درنگ شیرینی را می گذاری روی میز و با دو دست پیش دستی را از دست دختر می قاپی.و توی صورتش زل می زنی و همان لبخند مختصر روی صورتت ثابت می ماند...شانه ی راستت را بالا می اندازه و کاملا احمقانه می گویی مرسی.
دختر هم لبخندی مختصر تحویلت می دهد و در همان حین شانه ی راستش را به نشان قابلی نداشت بالا می اندازد و بعد ابروی راچپش با حرکت ریز ععضلات سمت شمال غربی لب به معنای این دیگر چه خل و چلی است و  نگاهی به لبه میز و بالاخره می رود.


حالا دیگر همه چیز خراب شده. اگر این جا یک فستیوال برای انتخاب لایق ترین مرد  انجام دهنده ی حرکات عادی برای گرفتن نان خامه ای از دستان یک دختر زیبا بود ...بی شک تو حتی لیاقت همسایگی با خانه ی قبلی گزارشگر مسابقه را هم نداشتی.
تو چيزی برای از دست دادن نداری....دختر که رفت ...مسلما کس ديگری هم به تو نگاه نمی کند....اگر هم نگاه کند هيچ ارزشی ندارد.بنابراين کاملا بی خيال و نا اميدانه و با هدف پشت پا زدن به همه چيز درست شبیه لحظه ای که همینگوی دستش را به سمت اسلحه برد  یا هدایت پایش به شیر گاز گیر کرد و یا کارول رگش را برید، با یک حرکت قدرتمندانه و سریع نان خامه ای را از روی ميز برمی داری و يک جا می چپانی در دهانت.
**
سومين انگشتت را با صدای ؛ملچ؛ هنوز ميک نزده ای که دختر را پيش رويت می بينی...با ظرفی که توی آن هشت کارد و سه چنگال وجود دارد.
بعد از شماردن تعداد آنها احمقانه ترين کاری که می توانی بکنی تشکر از دختر است.

ذرات خامه روی شيشه ميز...لباس شب دختر...و شلوار مشکی خودت. تورا مجبور می کند بی اختيار بلند شوی و ديگر بدون هيچ فکر و ايده شروع کنی به تميز کردن لباس او فارغ از اينکه اين ذرات خامه دقيقا روی لباس چه کسی ريخته...و یا ذرات خامه دقیقا روی کدام قسمت از لباس چه کسی ريخته.
بنابراين خيلی زودتر از آنچه خودت حدسش را بزنی پشيمان می شوی و سعی می کنی به داد شلوار خودت برسی و برای اولين بار فکر می کنی می توانی دو کار را با هم بکنی ...يعنی دقيقا در حال پاک کردن شلوار خودت از دختر هم عذر خواهی کنی....اما با توجه به اینکه تو به اين جمله که گذشته چراغ راه آينده است اعتقاد داری و نیز اينکه آقای شيرينی پز برای پختن اين شرينی و پدر دختر برای خريدن آن و خودت برای بلعيدنش سنگ تمام گذاشته ايد....حجم باقی مانده در حفره دهانت را بيش از ظرفيت مجاز برای گشودن لب ها به منظور تشکر یا عذرخواهی می يابی. بی جهت در اين لحظه به ياد ماشين لباسشويی مادرت می افتی که روی ان هم به انگليسی همين جمله نوشته شده بود (و ان اولين جمله ای بود که توانستی تمام کلماتش را در کمتر از يک ساعت در ديکشنری پيدا کنی. و در ادامه در حالی که از تشبیه خودت به ماشین لباسشویی ذوق کرده ای و تواما تمام ذهنت را به سمت پيدا کردن لعت انگليسی ماشين لباسشويی سوق می دهی و بلافاصله سه کلمه به ذهنت راه پیدا می کنند که هر سه را را رد می کنی و....

....

حالا دختر روبروی تو نشسته-به تو نگاه نمی کند-هنوز نان خامه ای دندان نخورده در دهان توست. دیگر نمی توانی قورتش بدهی. مسلما نمی توانی آن را از دهانت  هم بیرون بیاوری. راه دستشویی را بلد نیستی و به هیچ وجه علاقه ای برای پیدا شدن ماجرای جدید بر سر عملیات راهیابی مستراح را هم نداری. در ضمن تو هنوز از نه از او تشکر درست و حسابی کرده ای و نه از ترس ذرات باقی مانده خامه قادر به عذرخواهی از او هستی. تنها کاری که می توانی بکنی این است که بخودت فحش بدهی توی این گرما چرا هنوز کتت را در نیاورده ای و باز نگاهت را بین مهمان ها بگردانی و چون همه ی آنها با کت نشسته اند فکر کنی زشت است کتت را در اوری.بنابراین سعی می کنی خودت را از اینکه توانسته ای رنگ کتت را با جوراب هایت ست کنی راضی نشان دهی-همه اتفاقت را فراموش کنی و در عین غرور و احساس خوشبختی فکر کنی حداقل از پیرمرد بغلی با ان کراوات نارنجی مسخره اش خوشتیپ تری  و تا اخر مهمانی همانجور خامه در دهان -دست به سینه- زل بزنی به لکه ی ناشی از ریختن شیرینی خامه ای روی شلوار-مجاور جیب چپت.


هر چند این تصویر خیلی معمولی بود و نویسنده می توانست با اگزجوریت (آگراندیسمان-بزرگنمایی)کردن بیش از حد آن موجب خنده مخاطب شود اما...

باید اقرار کنم همین وضعیت معمولی اما دشوار -از دیدگاه من- بدون هیچ مشابهه ی یک به یک و غرضورزی، وضعیت فعلی کشور من است در روزگار کنونی است<نیما دهقانی>

 پ.ن۱:از این مدل اتفاقات بعید میدونم کسی باشه که براش پیش نیومده باشه البته من که در روزمر ه گی هایی که همش از ترس تابلو نشدن هی سوتی می دم ید طولایی دارم و همیشه پیش قدمم!!

پ.ن۲:دیگه فکر نکنم حالا حالاها وقت بکنم فرط و فرط اپ بکنم  ولی میخام درباره سینما وروزمره گی های این پدیده!! بنویسم که شاید تو این ۵ سال اخیر کمتر فیلمی بوده که نرفته باشم و مطمئنا اگه من نبودم این سرما یه ملی تا حالا ورشکست شده بود

 

 

+ نوشته شده در  2009/4/10ساعت 8:58  توسط شکلات سنگی!!  | 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام...سلام نام زیبای خداست...

متن بالا نوشته ای بود از عرفان نظر اهاری ....نمی دونم چرا وقتی این رو خوندم یهو اینجا رو بنا کردم....ساده و عریان...با یک قالب ساده و از این ببعد با کلمه های ساده....دیگه نمی خوام تو کلمه ها خودم را جا بدم گاه گاه سوک سوک بکنم...اونجا خیلی شلوغ شده بود....خیلی....دوست دارم ستون نظراتم بر خلاف قبل خیلی تعدادش کم باشه...بدم میومد که ناچار بودم نظرات رو تاییدی بزارم و اینکه خیلی بلاگم رو خیلیا که نباید اگاه میشدن  میدونستن و اصلا حس خوبی نداشتم....اینجوری بهتره... نه؟ البته ....امیدوارم اینجام منو بخونین اما به سادگی...دعوتم رو قبول می کنین؟

 

+ نوشته شده در  2009/4/2ساعت 23:43  توسط شکلات سنگی!!  |